سکوت آسمان
روح را صحبت نا جنس عذابیست الـــــــــــــــــــــــیم ... !!!
من نمی توانمروزگار را برای خودم این طور تعریف کنم : نسیمی می آید از لحظه های دور , من خودم را فراموش میکنم , دلبسته می شوم , او میفهمد , مهربانی می کند , و در یک سکانس حساس که دلبستگی جا خوش میکند در تاروپود لحظه های من ... او می رود و فرار میکند از حقیقت , از خاطره , از دلتنگی و ... درخت پشت پنجره ی آشنا پیش می رود تا مرز پیرشدن نابهنگام ! من ازین تعریف روزگار که لهجه غروب دارد و طعم باران , بدم می آید . من از دست این اکنون پر از بی تابی , ازین ترک کردن های غیر منطقی , خرد شده ام و خسته ! پائیزتون پر مهر و دلتون همیشه شاد .. متن بالا نوشته خانم " پرستو عوض زاده " است . که من سالها پیش خوندم و خیلی برام دلچسب بود . الهی که درین روزای بی مهری دل شما قطب محبت زمین یاشه , بی هیچ چشمداشتی و بی کمترین خستگی . برای تو (؟)
آنگاه که چشم می بندم به هر آنچه گذشته ، شب ها . به شمار نفس های تا امروزم به بازی می کشد تصویر تو ، مرا . من چشم میبندم و تو آغاز می شوی ؛ آری ... سر آغاز دیدن توست ندیدن هوس ها !!! برای تو آدمیزاد طومار بلند انتظار است وه ... چه سخت میگذرد زمان در ایستگاه انتظار ! اصلا انگار عقربه ها هم ، به انتظار هُرمِ نفس هایت نشسته اند . برگرد دیگر جای خالیت را بهانه ای نیست . برگرد ... و ببین مرا که دلیل تنهایی خود شده ام و هنوزم که هنوز است منتظرم ... !!! برای تو حضورت مرا می شوراند و نبودت دلم را به شور می اندازد عزیزم ... بازی ماه در پیش گرفته ای ؟! شبی می تابی ؛ شبی در خوابی !!! دل نوشت خیلی خسته ام . و تو چه بزرگی که از تکرار هر روزه ی آن هرگز نمی گریزی و خسته نمیشوی . که تو را پای گریز از چون منی هست و مرا نه پای گریزی و نه گریز گاهی ... بارها و بارها شیشه عمر عهدمان را به سنگ جهل و خودپرستیَم کوفته ام و بارها و بارها سرم بر سنگ هوس رانیَم خورده و روح و جانم را خرد کرده است ... اما هنوز به سخن میخوانی ام وقلم بر دستم می رانی ... همین که می گویم بار ها و بارهانشان عظمت عشق تو به من و دلیل خستگی من از من است ... !!! *راستی رفقا پست بعدی در همین ماه ارسال میشه .. اما این دفعه دیگه خبر آپ نمیدم .. یه کوچولو خودتون حواستون باشه و اگه دوست داشتین آسمونه منو از سکوت در بیارید .. مثل همیشه بهترین های هستی رو براتون آرزو می کنم . * به نام عشق و برای هر که به آن سجده میکند ... أنکَحتُ عشق را و تمام بهار را زَوَّجتُ سیب را و درخت انار را مَتَعتُ خوشه خوشه رطبهای تازه را گیلاس های آتشی آبدار را هذا مُوَکِّلی غزلم دف گرفت و گفت تو هم گرفته ای به وکالت سه تار را یک جلد آیه آیه قرآن تو سوره ای چشمت قیامت است بخوان انفطار را یک آینه به گردن من هست دست توست دستی که پاک می کند از آن غبار را یک جفت شمعدان ؟! نه عزیزم دو چشم توست که بردریده پرده ی شب های تار را مهریه تو چشمه و باران و رود سار بر من بریز زمزمه ی آبشار را ده شرطِ ضمن ِ ... ده ؟! ... نه ! بگویید صد ! ... هزار با بوسه مُهر میکنم آن صد هزار را لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده پس خط بزن شرایط دیوانه بار را . این بار من به بوسه ات افطار میکنم . عزیز ! شکسته ای عطش روزه دار را ! "سیامک بهرام پرور"
برای تو ... آرزوهای بلند قامت رعنایت را دلبرانه می کرد و مرا شیفته تر . امروز تو به آسمان تکیه داری و من ... به آدم برفی آرزوهایم ! "خودم" برای تو ... از آتش آن بوسه چراغ رابطه خاموش شد . نگاه تو غرق در سفیدی چشمان من و ... نگاه من گم در سیاهی این فاصله ! کاش به کامم می کشید آن آتش ؛ که امروز در تپش قلبم شیطان ضرب نگیرد ... ! "خودم" باران می آید ... هوای شهر سراسر دود است و غبار لیک هوای دلم بس نرم است و زلال ! لبم خشک و بی نوا گشته و انگشت ؛ نی لبکِ نی نوا را می نوازد جانم جدا مانده از روزگار وصل و یادم زنده به خاطرات با تو بودن است . گوشم به صدای حسین نواخته و شهرم غرق در عزای او زنده می گردد . گرچه این روزها حجاب؛ خوب ؛ مفهوم خود را به عشوه بازی دختران دیار من فروخته است ، اما ... شکسته و کوتاه ترین دیوار شهرم نیز چادر عزا به سر کرده و محجوب از این درد به سوگواری نشسته ... سکوتِ ابرها و سکونِ بارها از هیاهوی شهری که در خواب مانده خبر میدهد و دوباره عروج سرها به نیزه و ریختن خون ها به پای عشق ، برای بیداری عهدی کهن و احیای واژه ای الهی پا به میدان می گذارد ... هوای شهر سراسر دود است و غبار ! کاروانی در راه است ... از جنس نور و باران . کاروانی از جنس عشق ... محجوب از حیای یار ؛ و محجور از بی وفایی اغیار . کاروان می آید ... باران می آید ... باران با کاروان می آید ... !!! دل ها با امیر کاروان زنده می گردد ؛ سرها به حرمت حضورش به زیر می افتد ؛ مردها از غیرت کلامش به خود می لرزند ؛ و دخترانِ بازار عفت ، از جسارت و نفوذ نگاهش به خود می پیچند ؛ قلب ها به تپش می افتد ؛ و جان ها بار دیگر جاری می گردد . کاروان که می آید باران هم می آید ... آسمان می بارد که تشنگی را بشوید ازصورت کاروانیانی که تشنه ی دلی بیدار و نگاهی هوشیارند .. آسمان می بارد به مبارکی قدوم مسافران ، و از تاثیر تجلی نورشان به دل شهر غبار گرفته ی من ... و نگاهشان به ضمیر در خواب رفته ی من ! ... این همه بی قراری از پی چیست ؟! از خاموشی ابرهای سیاه ؛ یا از خفتن دل ها بر بالین بی خبری و گناه ؟! این همه قاصد از پی کدامین خبر روانه گشته اند و چه چیز را می جویند ؟! ابر که هجرت نمی کند ... تولد ابر از تحول آب حاصل می شود و باران از تداخل و تراکم و استمرار این تحول می جوشد ... ذات باران آب است و پاک . و ذات حسین عشق است و پاکی ... اگر امیدم با آمدن کاروان حسین به بارش است ، نه از آن جهت که آسمان خشکیده ، از آن جهت که دلم خشکیده ! حضور حسین دلم را به بیداری میکشد ؛ به زندگی فرا می خواند و در پیشگاه اهل آسمان به سجده وا می دارد؛ دلم را می جوشاند و و جودم را جاری می سازد و دست نفس و شهوتم را از پشت می بندد ... از این همه است که نگاهم باز به آسمان معطوف می شود و ریه هایم از بوی حق نفسی تازه می کند و تپش های قلبم خدا خدا می شود و سکوتم می شکند ... از این بیداری و از این خروش است که آسمان می بارد که آسمان ، سکوت را تاب ندارد ... !!! برای تو : چه آهسته آب میشوم از ضربات تند نگاهت ! عزیزم قدری آرام تر ، این تن طاقت تازیانه ندارد ... !!! جمع اضداد دنیای کوچک من به وسعت رنگ های زندگی توست . رنگ عشق ؛ رنگ زرد ... رنگ صلح ؛ رنگ سرخ ... رنگ تو ؛ رنگ من ... دنیای کوچک من جمع اضداد است !!! جمع من با تو جمع من با صد رنگ جمع عدد با صفر و حاصلش همیشه همان . جمع خنثی زندگی من ، با حضور تو ... !!! بی هیچ رنگی ... سلام به گل های همیشه بهارِ آسمانِ سکوتِ من ... از ابراز لطف و محبت بی دریغتوِن سرشارم و بسیار کیفور . شرمنده ی رو ی ماهتونم که نمی تونم زود به زود بهتون سر بزنم . ازینکه دیر آپ میکنم هم گلایه نکنید که یه کمی سرم شلوخ پلوخه .... برای تو : هوای شهر سرب دارد و انگار سرب نسیان آور است که در میان تمام اهل زمین تنها تو باید فراموش کنی ... سالروز شکفتنم را تویی که هادیم بودی در این نسیانِ سُربی !!! بالهایتان خیس محبت خدا و برگ برگ درخت آرزویتان همیشه سبز . میدونم خیلی دیر کردم و خیلی خسته شدین از این یکنواختی ؛ حق داشتی که گفتی خسته شدی از بس قرآن به سر کردی همهتون صاحب حقید ... اما نه به اندازه ی من مجبورید ببخشید این تاخیر رو ... گاهی پیش میاد دیگه ... روزگارتون پر از عشق باشه و دلتون لبریز از خدا و شادی حقیقی و مانا . بگذریم که چرا نبودم ... اما جِدا دلم برا همتون تنگ شده بود ؟ راستی چندنفرتون گفتین نکنه مرده باشم؟!؟! خجالت نکشین بگیدااااااااااا راستی سلااااااااااااااااااااااااااااام دوستای خوبِ خودم یه سوال اگه گفتین ٢۶ مهر چه روزیه ؟ اینو هدیه میدم به همه ی اونایی که عاشق پاییزن و در پاییز عشقشون گل میکنه : غرورم نم می کشد چه بارش تن نازی چه نوازش مستانه ای دارد این اولین باران پاییزی . وجودم حل می شود در بوی نم غرورم نم می کشد ؛ عقلم تَر می شود ، انگار عاشق می شوم ! عاشق تو ؛ دچار تو ؛ دچار یعنی عاشق و عشق یعنی تو ... !
این هم برای دل خودم : دلم گرفته ... دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است . و هیچ چیز ، نه آن نگاه زلال آبی دریا ونه این پرستو های مهاجر که همیشه عاشق اند ؛ هیچ چیز . حتی نوازش گرم دستانت بر گونه های سردم و نه بوسه های آتشینت از چشمان منتظرم ؛ انگار هیچ چیز ، این انقباض دل و این انکسار جان را برطرف نخواهد کرد ... ، و فکر میکنم این تصنیف جان سوز تا آخرین دم از وجودم شنیده خواهد شد .خب نمی خواد زیاد فکر کنید ... ٢۶ مهر بیست و سومین سالگرد تولد این ستاره ی دوست داشتنیه ...( الهی ؛ امشب که شب قدر است همه قرآن به سر می کنند ، این بنده را توفیق ده که قرآن را به دل کند . الهی اگر من بنده نیستم ، تو که مولای من هستی !!!
این شب ها دعا کنید برای تعجیل در فرج حضرت ولی عصر روحی فداه . و برای این ستاره .::. الهی ، تا تو لبیک نگویی ؛ کجا من الهی گویم . این شبها دست به دامن مجیر میشوم و امان میطلبم از آتش دوزخ .... دست به سوی جبار می گشایم و امان می طلبم از شکستن استخوان هایم زیر بار غفلت و گناه ... امان می طلبم از گم کردن راه و خاموشی نگاه .
خدایا اگه میگم" اَجِرنا مِنَ النّار "؛ یا اگه به هزار نام می خوانمت و میگم "خَلِّصنا مِن النّار" برای این نسیت که از آتش جهنمت گریزانم ... و این به این معنی نیست که از جهنمت نمی ترسم ... برای اینه که فکر میکنم آتشی که امروز گرفتارش هستم سوزان تر است از آتش جهنمت. می ترسم از روزی که در آتش غفلت و بی خبری بسوزم و حق را بسوزانم و ساز بی دینیم بیش از خوارج گوش و چشمم را پر کند ؛ آن چنان که فقط خود را ببینم و دین تو را وسیله ی اثبات خویش و قدرت طلبی خود بگردانم و بسوزم در آتش بی خبری و بی خبر ازین این سوختن بمیرم . هروقت کلمه ی امان به گوشم میخوره یادم می افته به شب عاشورا به امان نامه ای که دشمن به عباس ابن علی و علی ابن حسین پیشنهاد کرد ... دلم میگیره برای عباس (علیه السلام ) یادم می افته به حرف پیامبر (صلوات الله علیهم )که فرمود : "مسلمان کسی است که مردم از دست و زبان او در امان باشند ... ." از دست و زبان او در امان باشند !!! شاید هم سپاه ابن زیاد یاد این سخن افتاد که برای عباس امان نامه فرستاد ... و شاید هم می خواست رسم مسلمانی اش را کامل کند ... خنده ام میگیره از خیال خام و جهالت دشمن که با این کار بیش تر از پیش به خواری خود دامن زد ... دلم آشوب میشه وقتی کلام مولایم حسین(علیه اسلام ) رودر ذهن مرور می کنم که فرمود : " اینها طالب من اند . شما جانتان را بردارید و در سیاهی شب بگریزید ... . " شرمگین میشم وقتی یادکلام قاسم بن الحسن (علیه السلام) می افتم که فرمود : " مرگ نزد من شیرین تر از عسل است " وقتی یاد کلام عباس که جانم به فدایش و علی اکبر (علیه اسلام) می افتم که فرمودند : " دنیا پس از تو نباشد .زندگی بی تو بی معناست ... ." حسین که شب عاشورا بیعتش را از دوش یارانش برداشت ؛ فرزند خلف امیر مومنان بود . آن دم که در تنهایی پیامبر صلوات الله علیه در دوران مه آلود جهل اعراب بار سنگین برادری رسول خویش را به دوش کشید و تا پای جانش دمی او را تنها نگذارد . عباس تربیت یافته ی مکتب علی بود ؛ که برادری را در حق مولای خویش در حد والا و در کمال ادب معنا کرد . علی اکبر فرزند حسین بود و کمتر از آن انتظار نمی رفت و قاسم ... قاسم که غربت و تنهایی پدر را با عمق جان درک کرده بود . آنگاه که یاران علی الظاهر وفادار پدر را دید که امام را به جنگ فرا می خواندند و ادعا همراهی و وفاداری می نمودند ؛ در حالیکه عِلم امام خویش را از ضمایر سست و ترسوی خود نادیده گرفته بودند . آنگاه که سنگ باران کردن جسم بی جان پدر را دید و خاطره دندان سنگخورده ی جدش رسول الله را تصویر کرد و نتوانست بیش از حجم جسم کودکش مانع برخورد آن قلوه سنگ های جهالت و کینه توز به بدن مطهر و سراسر نور امام و پدر خویش گردد . قاسم غربت پدر را درک کرد و حسن غربت علی را . غربت و غریبی علی را جهالت و بینش ضعیف مردم به بار آورد . آن روز که در صفین علی را کافر خواندند که به آن ها فرمان جنگ با قران ؛ نه قران ؛ که جلد و پوست آن را داده است . قرآن را نشناخته و قرآنِ ناطق را کافر خواندن ؟!؟! همان ها علی را غریب ساختند که دغل و حیله را نشناختند و معاویه را از علی سیّاس تر دانستند . از پرچم امانی که علی بر افراشت و به خوارج اجازه دخول مجدد به حرم امن ولایت را داد تا امانی که به عباس و علی اکبر دادند زمان زیادی نگذشته بود ... زیاد نگذشته بود که هنوز چهره پیامبر در اذهان بنی امیه و دشمن با دیدن علی اکبر زنده شد ... زیاد نگذشته بود که همه فراموش کردند نان شب و هیزم تنورشان از دوش علی به خاک سرد خانه هایشان نزول می کرد ... زیاد نگذشته بود که خوارج نهروان را با اولاد علی همسان کرده و فرزندان علی را خارجی خواندند . زیاد نگذشته بود که فراموش کردند پیامبر فرمود : "مسلمان کسی است که مردم از دست و زبان او در امان باشند ... !!! " ... چه بسیار از رمضان هایت گذشتم و هنوز از خود ... !!! خدایا ! خودت خوب می دانی که بسار ضعیفم ، در مقابل هوی نفس و چه بسیار فراموش کارم که هر روز با توبه ای تازه به سویت آمده ام ... خدایا ! من نه معصومم ، نه فرزند معصوم و هر دم مخاطب امان نامه های شیطانی دورانم ... امان هایی که هر روز مرا مشغولِ ساختنِ کلاهی تازه برای دینت میکند که مباد این میان سر شیطانِ نفسم بی کلاه بماند . عزیزا ! خوب میدانی که در این زمانه ی غربت و در این روزگار که حق و باطل همسایه ی دیوار به دیوار هم اند و حق پذیری ایمانی محکم و دلی مطمئن می طلبد ؛ ترس دارم که درسیاهی شب غیبت ،تو را فراموش کنم ... ! و در بیابان بی ولیّ زخم خورده ی خار مغیلان گردم . و فراموش کنم که تمام زخم های وارد بر پیکر اسلام از جهل و نادانی به ظاهر مسلمانانی است که طریقت گم کرده و راه هوس می پویند ... خدایا ! در این زمانه که با عدم تحقیق و تفکر پرستش تو رامحال انگاشتیم و به شیطان مجال مکتب چِرانی دادیم ... و این روز ها که میزان سنجش صداقت ما در ایمان را با آزمایش های متعدد بالا برده ای ... می ترسم که به دلیل توشه ی قلیلِ ادراک ، قالب تهی کنم و به کذاب بودن بسوزانیم ... الهی ! من از آتش جهل که دل علی را سوزاند به تو پناه می برم ... الهی ! از جهل گریزانم فرما و در سرای معرفت خود پرورشم ده ... * احیا و شب زنده داری هامونو با شناخت امیرالمومنان و مطالعه ی سیره ی زندگی او نورانی و موثر تر بگردانیم ... * این شب ها وقتی که چشمه اشکتون جاری شدو تو بازار بندگی خدا خریدارتون شد ... این ستاره رو بسیار دعا کنید . الهی ، ما را یارایِ دیدن خورشید نیست ، دم از دیدار خورشید آفرین چون زنیم ؟! ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام در میهمانیِ خدا من میزِبان گم کرده ام ای وای از این غوغای دل ؛ از دلبرم هستم خجل وقت سفر ماندم به گل ؛ من کاروان گم کرده ام گر دلبرم آید ز راه پایان رسد شام سیاه دنبال یک نیم نگاه ، روح و روان گم کرده ام در میکده بودم ولی بیرون شدم از غافلی ای وای از این بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام تو آگهی از من شها ؛ کردم وفایت را جفا در دشت سوزانِ بلا ، من سایبان گم کرده ام نعمت فراوان دادی ام ، منت به سر بنهادی ام اما از این آزادی ام ، صاحب زمان گم کرده ام بنوشتم این نامه چنین ، سویت فرستم مَه جبین اما بیا بختم ببین ؛ نامه رسان گم کرده ام دل نوشت : شاید صبح لبخند دوباره ی انتظار است !!! و انتظار همان راه نرفته ی انسان ... بی راه نگفت سهراب که : آدمیزاد طومار بلند انتظار است ... ! ... امشب نمی خواستم این شعر رو بنویسم ... کلی مطلب و حرف آماده کرده بودم برای گفتن ... برای شنیدن تا رسیدن و شدن . اما نمیدونم چی شد که وقتی این شعر رسید به دستم ... دیدم می ارزه به همه ی گفتنی ها و شنیدنی های من ... خدایا نذار هیچ وقت یادم بره که گفتی : هر آنچه طبق میلمان باشد ، خیر نیست . پس با شتاب به سوی آن نرویم ( سوره اسرا ) الهی ، گاه گاهی مینمایی و می رُبایی ؛ نمودنت چه دل نشین است و ربودنت چه شیرین ! روز اول با کلی دلیل و استدلال تونست منو راضی کنه که هر شب یه پست ارسال کنم ... هرچی بش گفتم عزیز من ؛ مهربونِ من ؛ هم زبونِ من نوشتن وقت می خواد ؛فکر کردن می خواد ؛ همین که قصد کنم به نگارش که کافی نیست . هیچ به مهمونیای مرسوم این ماهمون فکر کردی ... چه جوری میشه هر شب بیام نت ... فکر کامپیوتر قراضه ی منو کردی که اخیرا برام فیلم در می یاره . فکر کن یه شب روشن نشه ... یا نع اصلا وصل نشم ... اما نه ... فایده نداشت از من انکار بود و از او اصرار و بازهم آخرش من نَرمِ حرفاش شدمو چشم گفتم وبه همه ی شما عزیزان هم پیغام دادم که هر شب به روزم ... این وسط من موندمو یه قول بزرگ و یه عالمه دل مشغولی ... ترس از بد قولی تو این ماه شده بود غول برام ... از همه مهمتر وزن مطالب بود که نمی خواستم سبک باشن ؛ نمی خواستم وقت کسی با خوندنش هدر بره ... تا امشبو خب اومدم جلو یعنی به خیالم خوب اومدم ... تا اینکه امشب : افطاری خونه ی یه عزیزی دعوت بودیم و از خوش شانسی من ، حضرت پدر زود تر از همیشه فرمان رفتن رو صادر کردن و خلاصه رسیدیم خونه ... تا عوض کردن لباس و شب به خیری از بقیه ، اومدم سر کامپیوترم بالاخره شد آنچه که میترسیدم... شاید خیر بود که بشه ، نمیدونم ... روشن نشد ... دوباره سه باره . نع ... قرار نبود روشن بشه ... ساعت از موعد قرارمون گذشته بود ... هم دلم راضی بود که امشب من می مونمو دلم و یه بار از دوشم کم شده . و هم ناراحت بودم ؛ که شدم یه بد قولِ مَشتی ... مشتی که نع ... چند ماهی هست امام رضا نرفتمو دلم پرپر می زنه براش !!! شدم یه بد قولی فسقلی ... یعنی تازه کار ... بعد تر دیدم زیادم جای نگرانی نیست آخه این شبا هرکی به فکر حالِ خودشه حالا یه وبی این وسط به روز نشه کجای کار عالم لنگ میشه ؟! اون هم چه وبی ... نه باری . نه عشقی . نه رضایتی . همین جوریش هم تعطیله و من دلم خوشه . بسِّه رفقا روضه خونی برای دلم باشه تو خلوتم که اگه کم آووردم من باشمو خودِخدا . این مختصر مشکل پی سی من انگار شددلیل برای بازکردن سفره ی پاره پوره ی دلم ... انگار یه بهونه بود این خرابی ... ! از من بگذریم ... احوال دل شما چه جوریااااااااااااس ؟ سر حالید ان شاءالله ؟ الهی ! که خوش باشه روزگارتون . الهی ! که آقامون از همه تون راضی باشه . الهی ! که مراقب کسب و کار دلتون باشید و مراقب نگاهِ رضایتِ حضرتِ حق باشید که همیشه همراهتونه . همشهریای پاک دل و راست قامت شهرالله اکبر الهی ! که این شبا قامت آقامون هم راست باشه و از روزه خواری های آشکار و نهان ما دل و قامتش نشکنه . اگه دل ما بشکنه میشه محبوب برای خدا ! اما اگه دلِ آقامون بشکنه ... ؟!؟! نه . خدایا ... ! تو این مهمونی بت نفسمو بشکون ؛ دلمو بشکون ؛ نگاه گناه آلودمو تاریک کن ، اما نذار که دلِ آقامون بشکنه نذار که دلش از ما برنجه نذار که نگاهش از ما برگرده . خدایا ! تمام خواست ما جلب رضایت توست که در گرویِ رضایتِ اوست . خدایا ! یه کم بیشتر ما رو متوجه اعمالمون و تاثیراتش بگردان . خدایا ! گرمای آغوشت را چنان در کامم بچشان که بارش سیل آسای گناه دلمو نمیراند . خدایا ! با حضورت و با عنایتِ معرفت درک حضورت ؛ مرا پناهنده ی همیشگی بارگاهت بگردان . وبه یاد ؛ به ذکر ؛ به علم ؛ به زبان و به عمل مرا اشرف مخلوقاتت و محبوب خود بفرما . *** خلاصه این که همه ی اینارو گفتتم که بگم ، سراغی بگیرید ازین ستاره که در تلاشِ کسبیه برای شکستن سکوت آسمونش !!! اما هر شب منتظر به روز بودنش نباشین ... این شبا در تلاشه که به روز بشه و دلشو به ساعت بندگی خدا تنظیم کنه ... اما همچنان لنگی داره و فقط گاه گاهی ساعتش با ساز بندگیش یه جا کوک میشه ... زیاد منتظرتون نمیذارم ... همیشه منتظرتونم ... یادتون نره که همیشه همتون دعوتین ... و من اگه هر شب نیام ، چند شب یه بار حتما میام . مخصوصا پنجشنبه شب این هفته. البته به شرط حیات . راستی دعا برای این ستاره ی کم فروغ فراموش نشه هاااااااا . از ابراز لطف و نگاه پر مهر همه تون بی نهایت سپاس گذارم . همه تونو دعا میکنم . به امید اجابت . راستی یادتون نرفته که هر شب از برای سلامتی مهدی فاطمه روحی فداه صدقه ای کنار بزارید ... ؟ نه نرفته . میدونم. خدا به جان و مال همه تون برکت بده . ضیافتتون پر نور و دلتون آرام با درک حضور حق . الهی ؛ تا شکم دایر است ، دل بایر است ! سفره ی سحری رو با سلیقه ی تمام چیدم ، دو جور غذا درست کرده بودم ... هندوانه هم قاچ کرده در ظرف گذاشته بودم وسط سفره .خرما و شیر و مربا و چای هم بود . یه نگاهی به ساعت انداختم دیدم یه ساعت تا اذان صبح وقت دارم و تا زمان بیداری خانواده یه ربع بیکارم نگاهم به سجاده ی سبزم افتاد که اغلب رو به تو گسترده است وضو داشتم اما نور ؟! نمیدانم باید باز هم طلب می کردم ، دلم آماده نبود انگار ... انگار لباسم ؛ انگار نگاهم ؛ انگار زبونم برای حضور شرمِ خاصی رو پیشکش می کردن . دل را سپردم دست تو و بسم الله گفتم و قدم پیش گذاشتم . دو رکعت نماز لازم بود تا این حس سنگین را کمی سبک تر کنم . سکوت بود ، تو بودی ، اما من ؟ سبحان اللهی و معاذ اللهی و گشودن سفره ی دل به امید مقبولیت از جانب تو صاحب دلم ... اومدم بگم سلام که که نگاهتو جلب بساطم کنم دیدم از بوی بدی که در فضا پیچیده اشک چشمانم خشکید و کلامم در کامم پنهان شد ... تعجب کردم ... حیران شدم و مدام از پی چیزی می گشتم ؛ نمازی ، ذکری ، دعایی یا ... . نع ؛ اصلا همین چند روز روزه و دعاهای سحر ... ؟؟؟ !!! خبری نبود هر چه بود بوی تعفنی بود که دیگر جانم را گرفته بود سرافکنده تر از قبل گشتم ... این بار از شرم تهی دستیم اشک ریختم و سر به زیر انداختم ... صدایم کردی و من هنوز سر به زیر دارم و دست به سوی تو که چه شد ... ؟! در خود پیچیدم و به تمام تا امروزم نگریستم که چرا این گونه است احوال دل من ... دروغ ؟ نه ... نداشتم . تهمت ؟ دلم می لرزید که به کسی بهتان بزنم ... . دل شکستن ؟ من که خودم دل شکسته ام ... چگونه دلی را بشکنم ؟! غیبت ؟تو که حاضر بودی از کی می خواستم غیبت کنم ؟! بو کم شد اما دلم هنوز در تلاطم بود ... صدایت در گوشم پیچید که : همانا انسانها فراموشکارانند ... کلامت تا عمق جانم را سوزاند چشمه اشکم جوشان تر شد ... پرسیدم چرا ؟ چه چیز را فراموش کرده ام که این گونه خطابم میکنی ؟! کم کم همه بیدار شدند و منو فراخواندند ... تا قبل از این که پیش تو بیام خیلی سرخوش بودم و دل به این روزه هام گرم کرده بودم ... اما یاداوری اون بو نه سری برایم گذاشته بود و نه حال خوشی ... مثل همیشه ظاهرمو حفظ کردم کسی نفهمید که بین ما چی گذشته اما اون بو رو نمی تونسم کاریش کنم . اشتهامو کور کرده بود و بهانه ای شده بود برای حضوری دوباره . تا خود افطار فکرم در بند تو بود و دلم ؛ نمیدونم ... ترسیدم بگم دلم در دست تو بود ؛ یاد حرفت افتادم که اگه کارم درست بود به من نمی گفتی فراموش کار ... و این کلام تا خود غروب تو گوشم تکرار میشد ... نزدیک اذان مغرب بود که گوشیم زنگ خورد . کسی بود که این روزا برای یه لحظه شنیدن صداش دست و پامو گم می کردم ... خودت میدونی که چه عزیزی رو میگم ... اونقدر برات عزیزه که مهرش تو دل دوست و دشمن غوطه وره . از حالم پرسید ... نگفته فهمید که خرابم ... فهمید که پیاله ام شکسته ... از صدام خوند که سحر رو پشت در مونده بودم ... گفت:"چه خبر؟"تا اومدم از مسافرم گلایه کنم و یه جورایی برم تو فاز غیبت !!! ، گفت :"دست نگه دار معلومه که این تاخیر در ملاقات کلی رو حافظه ات تاثیر گذاشته ..." انتظار شنیدن این حرفو نداشتم ... بغضم گرفت ... گفتم:"چی شده؟"گفت : " تو بگو چی شده ؟ تو بگو چی شده که سفره انداختنای این روزات بَه بَه و چَه چَهی راه میندازه و بوی غذات تا ده تا خونه اون ور تر میره اما چی شده که دیروز بوی گند گناهتو نفهمیدی چی شده که هرچی بود تو بساطتت دادی به باد و گفتی هرچه بادا باد ... چی شد که خدا رو فراموش کردی ؟ از صبح به فکر تدارک سفره ی افطار و سحرت بودی و هر چی که بود و نبود تو سفره ات چیده بودی و دور هم بگو بخندی راه انداخته بودین و این وسط چقدر فکر دلت بودی ؟ برا خلوتت ،برا صاحبت ، برای اونی که مدام ناظر توئه و وسعت سفره و حلاوت نعماتشو بهت داده چی فراهم کردی ؟ چی شد که خواستی فیض ببری و صله رحم به جا بیاری و روزه دارو اطعام کنی و رضایت خدا رو بخری اما غافل شدی و نه فیض اکرام ارحام بردی و نه رضایتی کسب کردی افطار یا سحر چی خوردی که مشامت ضعیف شد و بوی گند گناهو حس نکردی و تو تنهاییت پیشِ کریم شرمنده شدی ؛ و باز مجبور شدی بگی یا اله العاصین ... وقتی با غرور یا اله العارفین رفتی تو سجاده از بس که دوسِت داره مشام جانتو تطهیر کرد و یادت انداخت که بگی : یا خیر الغافرین تا بهره ات از روزه ی پنجم رمضان فقط گرسنگی و تشنگی نباشه ... اون بوی بدو همیشه یادت باشه تا از فیض دیدارش محروم نشی ... اینو گفت و خداحافظی کرد ". چهارمین تکبیر بود که منو به خودم آورد . قرآن را باز کردم سوره ابراهیم آیه ١٢: چرا بر خدا توکل نکنیم ؟! در صورتیکه او ما را به راه راست هدایت می کند ... افطاری امشبم تنها این بود ... نه رنگارنگی سفره ام ... اِله من ؛ بوی بد گناه را به ما بفهمان و به من لذت ترک لذائذ را بچشان . محبوبا ؛ حلاوت مناجات خالصانه و محبانه ات را به من بچشان . الهی شکرت که توشه ای جز توکل ندارم ! امشب فقط همین ... !!! برای ادامه مطلب ؛؛؛ ارجاعت میدم به پست قبلی ... !!! تا بعد ... دعا یادتون نره برای این ستاره !!! الهی ، آنکه دنبال درک مقام است ؛ غافل است که درک مقام در ترک مقام است !!! همشهری های خوب شهرالله اکبر یه کم طولانی شد . باید ببخشید . دوستای خوب و مهمونای عزیزِ خدا سلام دیروز که یاد شهید زین الدین و تاثیر عکسش روی اون دخترک افتادم و نگاه های ناقص این روزهامون به افکار شهدا . و دور از تخیل پنداشتن مرام آن ها و این که به غلط اونا رو گاه فراتر از انسان های خاکی می بینیم ... یه گشتی تو دانشم زدم ، دیدم حق دارم که این طوری فکر کنم و تاثیر یه عکس رو ندید و یا حتی کم ببینم ... این بود که این مطالبو اول برای تذکر ... و اگه فرصت شد ( !!! ) برای تامل ؛ گذاشتم ... خوبه که رمضان امسال ، یه کم بیشتر فکر کنیم ، به همه چیز ... از حالا تمرین کنیم به فکر کردن . بلکه شب قدر بفهمیم معنی اون تفکری که ارزشش بیش از هفتاد سال عبادته ،چیه . * * * * : توی ظل گرمای تابستان ، بچه های محل سه تا تیم شده اند . توی کوچه هجده متری . تیم مهدی یک گل عقب است . عرق از سر و روی بچه ها می ریزد . چیزی نمانده ببازند . اوت آخر است . مادر می آید روی تراس " مهدی ! آقا مهدی ! برای نهار نون نداریم ها ، برو از سرکوچه نون بگیر ." توپ زیر پایش می ایستد . بچه ها منتظرند . توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه . تلنگر : پسرک تو اتاقش نشسته و سرگرم بازی ، چنان به این X BOX مشغوله که اگر زلزله هم بیاد ؛ متوجه نمیشه ... دیگه مامان بره نون بخره و بابا چند بار برا غذا صداش کنه ،یه طرف . و صدا تو گلو انداختنو ، فریادِ من سیرَمُو ... شما بخورید بعد میامُو ... آرزوی جمع شدن همه سر میز غذا به دل مادر ، که از صبح مشغولِ رُفت و روبِ خونس ... ؛ بگم کدوم طرف که خدارو خوش بیاد ؟ تو بگو ؟ خوب آره همون طرف !!! * :ظرف های شام دو تا بشقاب و لیوان بود و یک قابلمه . رفتم سر ظرفشویی . گفت :" انتخاب کن ، یا تو بشور من آب بکشم ، یا من بشورم تو آب بکش " گفتم :" مگه چه قدر ظرف هست ؟" گفت :" هر چی ، انتخاب کن " ! تلنگر : اینبار میرم سراغ رفقای خودم ... دختر خانومای گلمون که افتخارشون اینه که تو خونه دست به سیاه و سفید نمیزنن ... الهی که مادرای این گل دخترا (همه ی مادرا ) همیشه سلامت باشن ...! خدا نیاره یه روزی این مادرای عزیز بخوان برن سَفری یا یکی دو ساعتی بیرون ... دیگه چقدر ظرف تو ظرفشویی جمع میشه و چند نفر از گشنگی غش میکنن و فست فودی سر کوچه چه دوری میگیره بازارش خودت تصور کن دیگه !!! *:شاید هیچ چیز به اندازه سیگار کشیدن بچه هاناراحتش نمی کرد . اگر می دید کسی دارد سیگار میکشد ، حالش عوض می شد . رگ های گردنش بیرون می زد . جرات می کردی توی لشکر فکر سیگار کشیدن بکنی ؟ تلنگر : مِهدی جات خالیه جلوی دانشکده ی فنیِ ما ... چه مهِ غلیظی ! کودِ درختامون توتونه (دست کم توتونه هااااااا ) ... بیچاره ها اگه روزی شش هفتا دود سیگار نخورن ؛ مجنون تر از بید ها میشن !!! دیگه حسابِ گل دونای قهوه خونه ها و درختای فرحزاد و دربند بمونه با سازمان حمایت از محیط زیست ... ماشین حساب من بیش از اینارو اِرور میده ! * :تازه زنش را آورده بود اهواز . طبقه ی بالای خانه ما می نشستند . آفتاب نزده ؛از خانه می رفت بیرون . یک روز صدای پایین آمدنشو از پله ها که شنیدم . رفتم جلویش را گرفتم ، گفتم:"مِهدی جان ! تو دیگه عیال واری . یکم بیشتر مواظب خودت باش" . گفت :"چی کار کنم ؟ مسئولیت بچه های مردم گردنمه " گفتم :" لااقل تو سنگر فرماندهیت بمون " گفت : "اگه فرمانده نیم خیز راه بره ؛ نیروها سینه خیز می رن ؛ اگه بمونه تو سنگرش ؛ که بقیه می رن خونه هاشون " تلنگر : آفتاب نزده ؟! بی خیال مِهدی ! کی تختِ گرم و بالش نَرمو رها کنه بره به فکر جونِ بچه های مردم باشه ؟ نَع ... تازه ماه رمضون که دیگه اصلا نمیشه زبون روزه تمام وقت سر کار باشی اونم با شرایط سخت ! البته دور کاری میشه هااااااااااااا ... خودش کُلیه !!! ... * : حوصله ام سر رفته بود . اول به ساعتم نگاه کردم ، بعد به سرعت ماشین . گفتم :" آقا مِهدی شما که گفتین قم تا خرّم آباد رو سه ساعته می رین " گفت :" اون مالِ روزه . شب نباید هفتاد تا بیشتر رفت . قانونه . اطاعتش ؛ اطاعت ولیِ فقیهه " . تلنگر : ولیِ فقیه ؟ کی گفته ؟ هان ! مِهدی دلت خوش بوده هااااااااااااا ... سرعتو عشقه ! ولیِّ فقیه هم خودش یه روزی جوون بوده هااااااااااا ... الانشو نبین !!! ( تو که از دلم خبر داری !) بُرو بچه های خودشو ببین . قانون کیلویی چند ؟! راستی اگه تو هم ماشین منو داشتی دو ساعته میرفتی . اونم تو روز . شب که دیگه حال خودشو داره ! * : ندیدم کسی چیزی بپرسد و او بگوید :" بعدا " یا بگوید :" از معاونم بپرسید " جواب سر بالا تو کارش نبود . تلنگر : گُل کاشتی مِهدی جون ... الان این اخلاقِ تو ، شده مِنویِ کارِ اداره جات ما ! دَمت گرم که چی بمون یاد دادی ... امکان نداره که کارمون لنگِ امضا بشه . همیشه ، هَمّه سرجاشون دارن کارِ خودشونو درست انجام میدن ، هر روز مدیر و معاون و ... همّه و همّه حتی مَشتیِ آبدارخونه هم ، تو اداره هستن ... کارت اگه این ورا افتاد یه وقت نگران نشی که باید یه هفته ازین اتاق به اون اتاق بری هااااااااااااا ؛ یه ساعته ردیفه ... راستی یه خودکار رَوون تو جیبت داشته باش یه وقت کاره دیگه ؛ جوهر خودکار آقای رئیس تَه بکشه و ما شرمندت بشیمو مجبور شی یه روز دیگه هم بیای این ورا ... !!! * * * برای اینکه مُدل وصیت هم بیاد دستم ... یه سر به وصیت نامه مِهدی زدم ... عین خودِ من از همّه چیش مطمئن بود ... اصلا تعجب نکردم !!! آخه اون هم مثل من آدم بود دیگه . البته آدم بود . مثل من نبود !!! نوشته بودی ؛ نماز قضا : به نظرم نمیاد بدهکار باشم اما ممکنه صحیح نخوانده باشم ، پس یه سال نماز ضروریست برایم خوانده شود . گفته بود ممکنه هاااا . مثل من که چند هفته یه بار ؛ یه نماز صبح بلند میشم . باز هم خدارو شکر که منو به مهمونیت راه دادی ... وگرنه ... نوشته بودی ؛ حق الناس : وای از آتش جهنم و عالم برزخ . خداوند عالم بصیر است . اینم که چیزی نبود . مثل خود من . نه دلی میشکونم . نه تهمتی ؛ نه غیبتی ... خلاصه کارم خیلی درسته ... !!! و همه جا هم میدونم خدا داره منو میبینه ها ولی کارخودمومیکنم . اینم خودش برمیگرده به کار دُرستیم !!! نوشته بودی ؛ روزه قضا : تعداد١٩٠روزه قرض دارم و نتوانستم بگیرم . گفتم لابد مثل خودم مشکل معده درد پیدا کرده بودی که نتونستی بگیری ... یا شاید مثل همین قهرمان تیم ملیّ مون تمریناتِ سخت و آفتاب داغ جنوب و تحلیل رفتن آب بدنت نذاشته بود که روزه بگیری . اشکالی نداره . آخه تو هم افتخار ایران بودی و هستی دیگه . حالا چهار تا روزه نگرفتن می ارزه به مِدال گرفتن !!! نوشته بودی ؛ خمس : مبلغ سی وپنج هزار ریال به دفتر آیت الله پسندیده بدهکاری . مِهدی این روزا دیگه کی خمس میده . هزار جور راه هست برای فرار از خمس . ماشینتو عوض میکردی خب !!! تو که عاشق خونوادت بودی خب مثل من به زنت هدیه میدادی که نخوای جیبِ مردم(!؟!) رو پر کنی !!! تو که به خدا نزدیکی چرا خمس میدی ؟!؟!!! * * * خب ... همون طور که دیدیم مِهدی آدم خارق العاده ای نبوده هااااااااااااااااااااااااا ! نتیجه اخلاقی : اینکه میشه مثل مِهدی زندگی کرد و شد اسطوره و امید وار بود که یه روزی می شیم شهید ... . این روزا هم که توجه دارین دروازه ی شهادت همچنان باز است ... !!! حرف آخر : دعا یادتون نره برای این ستاره . مواظب خوتون باشین و دراین ایام پر برکت از خدا بخواین که در اصلاح اعتقاداتمون و شناخت اولیاء خود کمکمون کنه . (امشب زودتر گذاشتم چون مهمان داریم . ) * : برگرفته از کتاب زین الدین و سایت 100خاطره از شهدا



![]()
![]()
؛ تو هم راست گفتی : شدم کم پیدا مثل خودِ خودِ ستاره
... اما تو نه شیدا ؛ آخه شوهر کجا بود بچه ی خوب ، که بخاطرش نوشتنو تعطیل کنم (محاله)
؟! تو رو یادم نرفته ها ؛ چرا فکر کردی از دستت ناراحتم ، هاااااااااااا ؟
اما کیفورم کردی با اون جمله ی زیبات ... با اجازت میگم که بقیه هم کیف کنن ؛ می خوام پوزتو بدم
... """ تو چرا محو شدی در دل این همه نبودن های کبود زندگی ؟؟! """ بچه ها خدایی کیف کردین ؟!
راستی تو هم با اون فنجون داغ چاییت باز هم از ظاهر قضاوت کردیو فکر کردی ما آدمِ حسابی ای هستیم ؟! خیالی نیست بالاخره هر نگاهی برای ما تازگی خودشو داره حتی اگه هنوز ندیده باشیمش 
الهی که حسابی آدم بشیم ... !!!
... بالاخره مدیری گفتناااااااااااا
(جوّش میگیره آدمو ؛ میدونید که؟!؟! )
بی شوخی ،بچه ها این جا اگه کسی بمیره کی می فهمه ؟!هاااااااااااا ؟؟؟؟
نمی خواستم فاز منفی بدمااااااااااا ... اما بش فکر کنید و جوابمو بدین ....



اینا هم برا خودمه ها )





| Design By : Night Skin |
