سکوت آسمان

روح را صحبت نا جنس عذابیست الـــــــــــــــــــــــیم ... !!!

برای مادر !

زیاد نمی گذرد از شبی که

ماهرانه برایم به تصویر کشیدی

پَــــــــر ،

پَــــــــرواز ،

و پَروانگی را ... !

و من زمزمه کنان

غرق باران می خواندم :

باز ، پَر ؛ قو ، پَر ؛ پَرستو پَـــر

باز در بازی پَر ، هر که ، که دارد پَر ، پَــــر ...

مادر پَـــــــر ...

حسرت در بَر !!!

وتا نجات یافتند چشمان سرخم

از سیل بی امان اشک

تورا دیدم که پروانه وَش

آرام جان سپردی

در آغوش خدا .

و من

هنوز هم که هنوز است

انگشت آرزوهایم

روی سنگ سرد خانه ی ابدی تو

پَر می کشد ... !!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

برای تو ...

چه محال زیبایی دارم من

و چه خوش فرجام , تکراری !

این روزها .

وقتی نام تو را می خوانم

و به باد می سپارم آرزوی دیدارت را

کجای این جاده نشسته ای ...

به شمارش قاصدک های من ؟؟!

آه ... "او" مرا از تو منع میکند

اما من ...

هر صبح با شبنم عشق تو

چشم می گشایم .

تویی که بهترین دلیل درخشش منی

در این روزگار پرشور و شرر ...

و هنوز هم که هنوز است

این دل به گرمای حضور تو می تپد .

و عشق یعنی همین :

گرم باشی حتی در هزاران فرسنگ فاصله ...

 تو کجایی آخر ... ؟؟؟

این جا انگار ستاره ای در حال آب شدن است !

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

من نمی توانمروزگار را برای خودم این طور تعریف کنم :

نسیمی می آید از لحظه های دور , من خودم را فراموش میکنم , دلبسته می شوم , او میفهمد , مهربانی می کند , و در یک سکانس حساس که دلبستگی جا خوش میکند در تاروپود لحظه های من ... او می رود و فرار میکند از حقیقت , از خاطره , از دلتنگی و ... درخت پشت پنجره ی آشنا پیش می رود تا مرز پیرشدن نابهنگام !

من ازین تعریف روزگار که لهجه غروب دارد و طعم باران , بدم می آید .

من از دست این اکنون پر از بی تابی , ازین ترک کردن های غیر منطقی , خرد شده ام و خسته !

 

 

پائیزتون پر مهر و دلتون همیشه شاد ..

متن بالا نوشته خانم " پرستو عوض زاده " است . که من سالها پیش خوندم و خیلی برام دلچسب بود .

الهی که درین روزای بی مهری دل شما قطب محبت زمین یاشه , بی هیچ چشمداشتی و بی کمترین خستگی .

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

 برای تو (؟)

 

آنگاه که چشم می بندم

به هر آنچه گذشته ، شب ها .

به شمار نفس های تا امروزم

به بازی می کشد

تصویر تو ، مرا .

من چشم میبندم و

تو آغاز می شوی ؛

آری ...

سر آغاز دیدن توست

ندیدن هوس ها !!!

 

نوشته شده در شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

 

برای تو

 

آدمیزاد طومار بلند انتظار است

وه ... چه سخت میگذرد زمان در ایستگاه انتظار !

اصلا انگار عقربه ها هم ،

به انتظار هُرمِ نفس هایت نشسته اند .

برگرد دیگر جای خالیت را بهانه ای نیست .

برگرد ...

و ببین مرا

که دلیل تنهایی خود شده ام

و هنوزم که هنوز است منتظرم ... !!!

 

 برای تو

 

حضورت مرا  می شوراند

و نبودت دلم را به شور می اندازد

عزیزم ...

بازی ماه در پیش گرفته ای ؟!

شبی می تابی ؛

شبی در خوابی !!!

 

دل نوشت

خیلی خسته ام .

و تو چه بزرگی که از تکرار هر روزه ی آن هرگز نمی گریزی و خسته نمیشوی . که تو را پای گریز از چون منی هست و مرا نه پای گریزی و نه گریز گاهی ...

بارها و بارها شیشه عمر عهدمان را به سنگ جهل و خودپرستیَم کوفته ام و بارها و بارها سرم بر سنگ هوس رانیَم خورده و روح و جانم را خرد کرده است ... اما هنوز به سخن میخوانی ام وقلم بر دستم می رانی ... همین که می گویم بار ها و بارهانشان عظمت عشق تو به من و دلیل خستگی من از من است ... !!!

*راستی رفقا پست بعدی در همین ماه ارسال میشه .. اما این دفعه دیگه خبر آپ نمیدم .. یه کوچولو خودتون حواستون باشه و اگه دوست داشتین آسمونه منو از سکوت در بیارید ..

مثل همیشه بهترین های هستی رو براتون آرزو می کنم . *

نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |


Design By : Night Skin