سکوت آسمان

روح را صحبت نا جنس عذابیست الـــــــــــــــــــــــیم ... !!!

خاموشی

به من آموختن که خوب ببینم

وامروز بستن چشم به حقایق

گشته عادتم !

به من آموختن که خوب بشنوم

و امروز روزی خور دروازه ی گوشم !

به من آموختن که خوب بیندیشم

وسپس سخن بگویم ،

در حالیکه امروز ؛

میخواهند : ندیده ؛ نشنیده و نامعقول

در این بهار حقیقت ...

برای دل خوشی همان آموزگاران ،

چیزی را بگویم که حتی نوشتنش را هم نمیدانم !

آخر تا امروز

به من باورهای خود را تزریق کرده اند ،

بی آنکه بدانند من ؛

به پنی سیلین حساسیت دارم .

و امروز همه ی آموزگارانم

پشت بی احساسی شیشه ی کمای مغزم

برای احیای دلم

تند تند تسبیح میگردانند ؛

و ورد لبشان شده ،

ذکر از حفظ کرده ی جشن تکلیفشان ؛

به امید فردا ...

به امید شفا ...

به امید رهائی من ؛ از خاموشی ... !

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

یه سلام یخ در بهشتی تقدیم شما دوستان همیشه بیدارم .قلب
یه عذر خواهی بابت تاخیر در ارسال پست جدیدآخ . خب دیگه دانشجوی شب امتحانی بهتر از این هم نمیشه ...نیشخندافسوسنیشخند 
آنچه سخت است ؛ ندیدن خود است ... !

روزگاری چنان بالهایم خیس محبت تو بود که در تمام
لحظات و حرکات دنیای اطرافم با همه وجود تورا لمس
میکردم ودرحظ عشقت روز را به شب
وباامید وصالت شب را به روز میسپردم .
واکنون چند صباحی میگذرد که انگاردرمیان هیاهوی شهر
خود را گم کرده ام .
ودر جستوجوی عشق به خود میلرزم .
آن روزها گوئی با هر دقیقه ای که میرفت یک قدم
بسویت میشتافتم و امروز نمیدانم چند سال باید بگذرد
تا قدمی دیگربه پیش آیم .
 
نمیدانم پایم در کدام زمین ازحرکت بازایستاد
ودستم درکدام بیغوله بند شده است
که سجده گاهم خشک ترین زمین موجود گشته
وچشمانم خیس حسرت مانده .
دل تنگ میشوم ،
دلتنگ برای آن ساعت هایی که با دیدن شبنم روی برگ
گلی غرق وجودت میشدم
وبا شنیدن صدای بلبلان حیاط که ترانه ی حضورت را با
شادی میخواندند وگوئی هوس پریدن داشتند
باز ، با تو ، به خود می آمدم .
دلم تنگ میشود برای تو .
 برای با تو بودن ،
با تو گفتن و در میان گفتنی ها روی دست تو خفتن ...
سخت دلتنگ میشوم .
شهر شلوغ است ،
آدم ها درخود خاموش
ودرشهرسرشار ازشورند واغلب سرگرم منشور دنیا .
وکسی نمیداند که دیگری چه میگوید !
هیچ کس حرف دیگری را نمیداند !
انگار تا درد نکشند نمیتوانند اندکی به گونه های سرخ
لبهای خاموش بیندیشند !!!
هرکدام به سویی میروند
وگوئی هیچ یک مقصدی ندارند !
آه ... ! چه قدر این شهر شلوغ است !
نفس ! نفس کم میاورم در هجوم مسافران تازه نفس !
سلام ! سلامم را چه کسی پاسخ میگوید ؟؟!
مرغان هوا یا گرگان صحرا ؟؟!
سلام ، که نام زیبای خداوند است در کدام ملاقات تصویر
خدا را تداعی میکند ؟؟!
کدامین دیدار به وصال میانجامد ؟؟!
اصلا دیداری رخ میدهد ؟!
اصلا ممکن است که برق نگاهی مرا از خود جدا کند ؟!
مگردراین شلوغی هم میشود رها وآزاد روزگار بگذرانی ؟!
آی خدا ! تو کجائی که من اینچنین دلتنگم ؟؟!
نه ! خدایا من کجا جا مانده ام
که تو اینسان غریبانه خدائی میکنی ؟؟!
خدا ، میدانی که سخت دلتنگ شاخه ی جدا مانده ی
خویشم .
دیدن تو سخت نیست ، آنچه سخت است ، ندیدن خود
است .
ومن حیران این سختی... !
تبصره : اخم نکن اوه  چشمکاوه . خب آره ؛ حق با توئه . این همون پست اولمه . اما یهو دلم خواست که دوستای جدیدمم بخوننش .
حالا بخند و نظرتو برام بذار قلبنیشخندقلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

 در این همه هیاهو چه میگذرد ؟؟!

 

امروز وقتی مسیر همیشگی را برای رفتن به

دانشگاه طی میکردم ، جمله ای توجهم را به خود

جلب کرد . با خطی درشت و زیبا روی دیواری بزرگ

نوشته شده بود :

محبت نیمی از خرد است!

فکرم مشغول این جمله ونگاهم منتظر چراغ سبز بود

که قبل از سبزی چراغ ، راننده ی تاکسی با پرتاب

جملاتی بس سبک و بی ادبانه در فضا ، خطاب به راننده

ای دیگرمرا به خود آورد .

بهار بود و اول صبح ، هوا آفتابی و لطیف . و باد ملایمی

هم می وزید ...

نگاهی به اطراف انداختم ، روز زیبائی بود و کار خدا مثل

همیشه حرف نداشت !

صدای خشن راننده هنوز در گوشم بود که نگاهم را

گردانم ،یک سو دخترکی که طبق قرارداد هر صبح دور

سر چهار راه اسفند می گرداند ، (چرایش را من هم

نمی دانم ، شاید از ترس اینکه ترافیک سنگین چهار راه

چشم بخورد  و آب رود ! یا شاید به شکرانه ی دیدن

دوباره ی روی ماه خورشید سوزان زندگی دردمندش .

یا ... )

یک سو مردی فرتوت و عصا به دست ، سمتی دیگر

مادری که فرزندش را با ضربات دست تربیت میکرد و

سمتی دیگر ... منصرف شدم از سمت چهارم !

خشکی این صحنه ها برای شکستن دلم و زخمی کردن

صورت امروزم بس بود .

باد دیگر ملایم نمی وزید و ناز نداشت اما خدا همچنان

کارش درست بود ...

در حالیکه مغزم آماس کرده بود با خود گفتم ، کاش روی

این دیوار با خطی میخی می نوشتند :

 تردد مدعیان خرد ، اکیدا ممنوع.

با این جمله شاید من هم مجبور به تغییر مسیر می

شدم . وقتی هر روز صبح با لبخندی تلخ از کنار دخترک

میگذرم . شاید نه ، که باید تغییر مسیر دهم تا دست کم

من ، با همه ی ادعایم از تکرار روزمره گی دخترک بکاهم .

تو چگونه ای ؟ آیا می توانی فردا با خیالی آسوده از مسیر

دیروزت بگذری ؟!

فردا باید زود تر حرکت کنم تا به مسیر جدیدم مسلط

شوم ... فقط امیدوارم که آنجا دیگرترافیک نباشد !!! 

***راستی نظرت در مورد این پست برام خیلی مهمه ... *** 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

دیدار

مهربان من ، بعد از چندی سکوت به دیدارت آمدم .

به دیدارت ای نور ، ای زلال بیکران و ای روشنی جهان .

به دیدار تو عزیز که می آیم گوئی از همه مصائب فارغ میشوم . ودر کنار تو ، به آرامش میرسم . حضور تو مرا آرام میکند و کلام تو مرا روان ...

ومن دوست دارم جاری شدن را ، در تو گم شدن را .

و دوست تر میدارم بی خود شدن را !!! 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

دلش هوای سکونی عجیب داشت !

هرچند یک پرنده ی بی بال و پر نبود .

اما نشسته بود ... به فکر سفر نبود .

دختر دلش هوای سکونی عجیب داشت

یعنی که خسته بود و اهل خطر نبود .

دختر در این سکوت مدام که ذوب شد

بر عکس کودکیش پر از شور و شر نبود .

مانند یک مجسمه بی روح و بی صدا

خاموش بود ... پی درد سر نبود .

دختر ، همان پری ... که دلش رنگ آب بود .

حالا به  فکر موی سفید پدر نبود .

انگار سنگ تیره شد ، انگار مرده بود .

کز کرده بود . توی خودش نه ! دگر نبود .

اصلا نبود دخترک اما وجود داشت

نه شعر ، نه ترانه ، در او کارگر نبود ...

این اولین سکانس به پایان رسید و بعد

این قهرمان که دخترکی بیشتر نبود ،

بیدار شد ، ... و تا به خود آمد سکانس بعد

می خواست باز پر بزند ... بال و پر نبود ... !

 

(کاش میدونستم شاعرش کیه ؟!!!) 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

مادر

فاطمیه که میاید زخم دلم دوباره سر باز میکند و

ازچشمانی که هنوز در عجب نیامدن معجزه به در خیره

ماندند ، جاری میشود .

زخمی که تو بر دلم گذاشتی آنقدر کاری بود که فقط

صاحب دلم توانست مانع  ازپا افتادنم شود .

انگار این  زخم مرهمی جز تو ندارد .

انگار کابوس من ، که همان اجابت آرزوی توبود ، باید به

رویای صادقه مبدل میشد و تصویر خوابهای تا امروزم را

محو میکرد .

انگار راز گل یاس هرگز فاش نخواهد شد !

امشب به اندازه ی تمام آسمان ها و ذراتش برای تو عزیز

دل تنگم .

امروز ذکر لبم آرزوی از دست رفته ام بود و تمام علت

حرکتم ، اشکهای جاریم . که اگر بغض میماندند حتم

داشتم که تاب نمی آوردم . نمیدانم از خدا چه طلب کردم

که اولین قدمش ، کبودی دلم و ابری شدن تو عزیز بود .

هاله ای نور آمد وتو رفتی . و تو رفتی ، و همه ی شادی

و راز دل نشکفته پرپرم .

امروز داغ دلم آخرین نگاه نیمه ی چشم خمار تو بود

که چو ماه رویت هرگز به چهارده نرسید و نیمه رفت . 

امروز گردش خونم ، دور سر خاطرات شیرین باتو بودنم

می رفت ، نه  میان رگهای منقبضم .

امروز همه ی نوازش ها برای دلم سردست جز دستان

گرم تو که گوئی تنها یک آرزو ماندند .

عزیز کرده ی دلم !

چرا به شکستنم راضی شدی ؟! چرا راضی شدی تا ابد

زیر آفتاب غربتت بسوزم ؟! از چه دست شستی که پای

خورده های دلم نشستی ؟!!

عزیز ! دل من در تاب و تب تو بود و تو بی تاب لحظه ی

وصال ...

مادرم ، تو رفتی و هر چه بغض بود جانشین بستر خالیت

شد !!!

اما امشب  ...

آرزوی من اجابت دعایم نیست ، غصه ی من نیامدن

معجزه نیست ، دلتنگیم از نا امیدی پای بسترت نیست  و

امشب حسرتم چشمان نیمه باز تو نیست !!!

عزیز ، امشب تمام دردم از نبود توست ، توئی که درمان

چشمان دردمندم بودی . 

نه ، گل نیلوفرم !

نه ... شقایق پرپرم !

 از اشک های بی امانم بی قرار نشو و لرزه به خود راه

مده که این همه

 -پس از تو - کمترین حق من است !

...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

ای خدایی که مرا در شبها فانوسی

هول میشوم وقتی تو مرا میبوسی

"لطیف ترین بوسه ی حق ، نثار چشم پر نورتان"

نوشته شده در شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

با خدا

از طوفانی که با نگاهت به پا کردی ،

من ...

با خدا توانستم جان سالم به در برم ،

در حالیکه خبرگذاری ها اعلام کردند :

کشتی دیده بانت را نا خدا میراند ...

نوشته شده در شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

آمده ام که در آغوشت زنده شوم !

راه بسی طولانی و ناهموار است و یافتن همراه دشوار

تر مینماید .

تو مرا به راه آوردی و خود چراغ این سرای گاه ظلمانی

شدی ، دست بر سرم نهادی و گام های وجودم را

به سوی خویش خوب گرداندی .

مقصد ومبدا تو هستی . ومن تنها یک مسافر ! یک

مسافر ، یک دوست و اسیر تردید !

مانده ام که چرا هستم ؟! هستم که بی تو راه پویم و

بی تو نیست شوم ؟ آشنای توام یا غریبی سرگشته

وحیران ؟ تو را می جویم یا در پی اثبات خویشم ؟زنده ام

و یا مرده ای جاری ؟!

نمیدانم که دراین گذران ، ذره ذره میمیرم و آرام آرام مرگ

را تجربه میکنم ، یا که مدام زنده میشوم و با تو جاودانه

زنگی میکنم ؟!

نمیدانم آمده ام که بترسم و هرگز خطر نکنم و از ترس

سیاه چاله های آسمان چشم به خاک دوزم ؟! آمده ام

که بی هیچ اثر وتلاشی برای ماندن ، آرام آرام بمیرم ؟!

آمده ام که از خواسته هایم به سرعت برق و به نفع باد

بگذرم ؟! آمده ام که بیرنگ تر از شیشه ، شاهد آفتاب

باشم و پشت به نور بنشینم ؟! آمده ام  که هدفم را به

دست قاصدک هابسپرم و آرام آرام بمیرم ؟!

آمده ام که آرام آرام بمیرم ؟؟!!! یا که آمده ام بمانم ؟!

نمیدانم از کجا آمده ام ، از قلب خاک یا دل تو ؟ از هر کجا

وبه هر دلیلی که هستم ، نیامده ام که آسان بگذرم .

نیامده ام که اسیر تردید وخویشتن بمانم ومدام چون

مرغان بی پرواز ، با ترس بر زمین قدم بردارم . نیامده ام

که بی مقصود آواز سر دهم و در هوایت پریشان وحیران

پرواز کنم . ونیز ، نیامده ام که بی توجه به نور هستی

بخشم و زیر سایه ی طوبای رحمتش ،عصیان وناسپاسی

پیشه کنم .

آری ! از نمک بنده پروریت خوب فهمیده ام که بی هدف

نیاوردیم . خوب فهمیده ام که آمده ام تا خطر کنم ،

عاشق شوم ، درد بکشم ، خون رنگ شوم و دیده بانم را

بر دوش خواستگاه تو نهم . دریا شوم ، طوفان شوم ، پر

بگیرم و در آغوشت زنده شوم !

که اگر جز این باشد انگار که هر لحظه آرام آرام می

میرم ... گوئی اصلا نبوده ام !

نوشته شده در شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

با عشق بخوان

نگارنده ی سرنوشت من و تو جز به خیر ننوشته است ،

آنچه گاه بد مینماید ...

خواندن من وتوست .

این روز ها عجیب نگرانم میکنی !

انگار که اصلا خواندن نمیدانی .

به خاطر دلمان هم که شده ، دوباره بخوان ،

و این بار با عشق ...

نوشته شده در شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

دلم میخواهد با تو سخن بگویم

دلم میخواهد با تو سخن بگویم . ازامروز و دیروزم ،از زندگانیم واز دلم برایت بگویم . میخواهم از تمام دلتنگی هایم دم بزنم ،از خستگی وگاه وازدگیم ،بگویم . میخواهم از با تو بودن ،بی خود شدن و از خودم بگویم . بگویم ازهرآنچه که میبینی و میخواهی و منتظرش هستی . از من ، ازدوری در عین تقربت ، ازاین گذران بی وقفه از عشق ، از سوختن ، شعله افروختن ، نیست شدن و تلفیق تو شدن .

ازتمام این سالها فقط یک حرف برای گفتن آورده ام و آن اینکه : نابودم ، نبودم ، هیچم و پشت پست ترین ارتفاع هیچستان اسکان گزیده ام . پشت نیستی روی قله ی هستیت !

من نبودم و تو نعمت وجودم فرمودی ، من ندانستم و قدرت فهمم دادی ، من هیچ بودم و عزت و کرامتم بخشیدی . و اکنون در این هیچستان شهرت ، تنها یک چیز مرا شهره عالم میکند ، مرا منشور عشقت میکند و آب میگرداند وآن : عرفان همیشگی حضورت در قلب من است ...

و گمان نمیکنم ، رد کنی حاجتی را که عمرم را در طلب آن از تو ، به سر آورده ام !  

نوشته شده در شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

نامه های عاشقانه ی یک پیامبر

* نیروی الهی هر آنچه را که هست آفرید ودر هر موجودی فریاد زندگی را نهاد . نمی توان این فریاد را که در تمنای دیدار خداوند است ،نادیده بگیری ، باید به این جست وجو کمک ،ودر زندگی شرکت کنی . تنهایی از ویژگی های آدمی است ،اما برای کسی که میخواهد گوش بسپارد ، فریاد زندگی آنجاست ، در هر گوشه .

*اشخاصی که به اجبار می کوشند جالب باشند ، بیش تر از همیشه نفرت انگیز میشوند .

*اگر بتوانم در قلب یک انسان ، گوشه ای تازه را به او بنمایانم ، بیهوده نزیسته ام .

*شعور یک گیاه ، در وسط زمستان ؛ از تابستان گذشته نمی آید ، از بهاری می آید که فرامیرسد.گیاه به روزهای رفته نمی اندیشد ، به روزهایی می اندیشدکه میاید .  اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواه آمد ، چرا ما -انسان ها- باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه می خواهیم ، دست یابیم .

*  هیچ کس به تنهایی نمی تواند از زیبایی ای که درک میکند ، لذت ببرد !

نوشته شده در جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |


Design By : Night Skin