سکوت آسمان

روح را صحبت نا جنس عذابیست الـــــــــــــــــــــــیم ... !!!

الهی ، ما را یارایِ دیدن خورشید

نیست ، دم از دیدار خورشید آفرین

چون زنیم ؟!

 

ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام

در میهمانیِ خدا من میزِبان گم کرده ام

ای وای از این غوغای دل ؛ از دلبرم هستم خجل

وقت سفر ماندم به گل ؛ من کاروان گم کرده ام

گر دلبرم آید ز راه پایان رسد شام سیاه

دنبال یک نیم نگاه ، روح و روان گم کرده ام

در میکده بودم ولی  بیرون شدم از غافلی

ای وای از این بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام

تو آگهی از من شها ؛ کردم وفایت را جفا

در دشت سوزانِ بلا ، من سایبان گم کرده ام

نعمت فراوان دادی ام ، منت به سر بنهادی ام

اما از این آزادی ام ، صاحب زمان گم کرده ام

بنوشتم این نامه چنین ، سویت فرستم مَه جبین

اما بیا بختم ببین ؛ نامه رسان گم کرده ام

 دل نوشت : شاید صبح لبخند دوباره ی انتظار است !!!

و انتظار همان راه نرفته ی انسان ...

بی راه نگفت سهراب که :

آدمیزاد طومار بلند انتظار است ... !

...

امشب نمی خواستم این شعر رو بنویسم ...

کلی مطلب و حرف آماده کرده بودم برای گفتن ... برای شنیدن

تا رسیدن و شدن .

اما نمیدونم چی شد که وقتی این شعر رسید به دستم ...

دیدم می ارزه به همه ی گفتنی ها و شنیدنی های من ...

 خدایا نذار هیچ وقت یادم بره که گفتی :

هر آنچه طبق میلمان باشد ، خیر نیست .

پس با شتاب به سوی آن نرویم ( سوره اسرا )

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

الهی ، گاه گاهی مینمایی و می

رُبایی ؛ نمودنت چه دل نشین است

و ربودنت چه شیرین !

روز اول با کلی دلیل و استدلال تونست منو راضی کنه

که هر شب یه پست ارسال کنم ...

هرچی بش گفتم عزیز من ؛ مهربونِ من ؛ هم زبونِ من

نوشتن وقت می خواد ؛فکر کردن می خواد ؛

 همین که قصد کنم به نگارش که کافی نیست .

هیچ به مهمونیای مرسوم این ماهمون فکر کردی ...

چه جوری میشه هر شب بیام نت ...

فکر کامپیوتر قراضه ی منو کردی که اخیرا برام فیلم در

می یاره . 

فکر کن یه شب روشن نشه ...

یا نع اصلا وصل نشم ...

اما نه ... فایده نداشت از من انکار بود و از او اصرار و  

بازهم آخرش من نَرمِ حرفاش شدمو چشم گفتم وبه

همه ی شما عزیزان هم پیغام دادم

که هر شب به روزم ...

این وسط من موندمو یه قول بزرگ و

 یه عالمه دل مشغولی ...

ترس از بد قولی تو این ماه شده بود غول برام ...

از همه مهمتر وزن مطالب بود که نمی خواستم سبک

باشن ؛

نمی خواستم وقت کسی با خوندنش هدر بره ...

تا امشبو خب اومدم جلو

یعنی به خیالم خوب اومدم ... تا اینکه امشب :

افطاری خونه ی یه عزیزی دعوت بودیم و از خوش

شانسی من ، حضرت پدر زود تر از همیشه

فرمان رفتن رو صادر کردن و خلاصه رسیدیم خونه ...

تا عوض کردن لباس و شب به خیری از بقیه ،

اومدم سر کامپیوترم بالاخره شد آنچه که میترسیدم...

شاید خیر بود که بشه ، نمیدونم ... روشن نشد ...

دوباره سه باره . نع ... قرار نبود روشن بشه ...

ساعت از موعد قرارمون گذشته بود ...

هم دلم راضی بود که امشب من می مونمو دلم

و یه بار از دوشم کم شده .

و هم ناراحت بودم ؛ که شدم یه بد قولِ مَشتی ...

مشتی که نع ...

چند ماهی هست امام رضا نرفتمو

دلم پرپر می زنه براش !!!

 شدم یه بد قولی فسقلی ... یعنی تازه کار ...

بعد تر دیدم زیادم جای نگرانی نیست

آخه این شبا هرکی به فکر حالِ خودشه

حالا یه وبی این وسط به روز نشه

 کجای کار عالم لنگ میشه ؟!

اون هم چه وبی ... نه باری . نه عشقی . نه رضایتی .

همین جوریش هم تعطیله و من دلم خوشه .

بسِّه رفقا روضه خونی برای دلم باشه تو خلوتم

 که اگه کم آووردم من باشمو خودِخدا .

این مختصر مشکل پی سی من

انگار شددلیل برای بازکردن سفره ی پاره پوره ی دلم ... 

انگار یه بهونه بود این خرابی ... !

از من بگذریم ...

احوال دل شما چه جوریااااااااااااس ؟

سر حالید ان شاءالله ؟

الهی ! که خوش باشه روزگارتون . 

الهی ! که آقامون از همه تون راضی باشه .

 الهی ! که مراقب کسب و کار دلتون باشید

و مراقب نگاهِ رضایتِ حضرتِ حق باشید

که همیشه همراهتونه .

همشهریای پاک دل و راست قامت شهرالله اکبر

الهی ! که این شبا قامت آقامون هم راست باشه و

 از روزه خواری های آشکار و نهان ما

دل و قامتش نشکنه .

اگه دل ما بشکنه میشه محبوب برای خدا !

اما اگه دلِ آقامون بشکنه ... ؟!؟!

نه .

خدایا ... ! تو این مهمونی بت نفسمو بشکون ؛

دلمو بشکون ؛ نگاه گناه آلودمو تاریک کن ، 

اما نذار که دلِ آقامون بشکنه

نذار که دلش از ما برنجه

 نذار که نگاهش از ما برگرده .

خدایا ! تمام خواست ما جلب رضایت توست که

 در گرویِ رضایتِ اوست .

خدایا ! یه کم بیشتر ما رو متوجه اعمالمون و تاثیراتش

بگردان .

خدایا ! گرمای آغوشت را چنان در کامم بچشان که

 بارش سیل آسای گناه دلمو نمیراند . 

خدایا ! با حضورت و با عنایتِ معرفت درک حضورت ؛

مرا پناهنده ی همیشگی بارگاهت بگردان .

 وبه یاد ؛ به ذکر ؛ به علم ؛ به زبان و به عمل

مرا اشرف مخلوقاتت و محبوب خود بفرما  . 

*** خلاصه این که همه ی اینارو گفتتم که بگم ،

سراغی بگیرید ازین ستاره که در تلاشِ کسبیه برای شکستن

سکوت آسمونش !!!

اما هر شب منتظر به روز بودنش نباشین ...

این شبا در تلاشه که به روز بشه و

 دلشو به ساعت بندگی خدا تنظیم کنه ...

اما همچنان لنگی داره و فقط گاه گاهی ساعتش 

با ساز بندگیش یه جا کوک میشه  ...

 زیاد منتظرتون نمیذارم ... همیشه منتظرتونم ...

یادتون نره که همیشه همتون دعوتین ...

و من اگه هر شب نیام ، چند شب یه بار حتما میام .

مخصوصا پنجشنبه شب این هفته.

البته به شرط حیات .

راستی دعا برای این ستاره ی کم فروغ فراموش نشه هاااااااا .

از ابراز لطف و نگاه پر مهر همه تون بی نهایت سپاس گذارم .

 همه تونو دعا میکنم . به امید اجابت .

راستی یادتون نرفته که هر شب

از برای سلامتی مهدی فاطمه روحی فداه صدقه ای کنار

بزارید ... ؟ نه نرفته . میدونم.

 خدا به جان و مال همه تون برکت بده .

ضیافتتون پر نور و دلتون آرام با درک حضور حق .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

الهی ؛ تا شکم دایر است ، دل بایر

است !

سفره ی سحری رو با سلیقه ی تمام چیدم ، دو جور غذا درست کرده بودم ... هندوانه هم قاچ کرده در ظرف گذاشته بودم وسط سفره .خرما و شیر و مربا و چای هم بود .

 

یه نگاهی به ساعت انداختم دیدم یه ساعت تا اذان صبح وقت دارم و تا زمان بیداری خانواده یه ربع بیکارم نگاهم به سجاده ی سبزم افتاد که اغلب رو به تو گسترده است وضو داشتم اما نور ؟! نمیدانم باید باز هم طلب می کردم ، دلم آماده نبود انگار ... انگار لباسم ؛ انگار نگاهم ؛ انگار زبونم برای حضور شرمِ خاصی رو پیشکش می کردن . دل را سپردم دست تو و بسم الله گفتم و قدم پیش گذاشتم . دو رکعت نماز لازم بود تا این حس سنگین را کمی سبک تر کنم . سکوت بود ، تو بودی ، اما من ؟ سبحان اللهی و معاذ اللهی و گشودن سفره ی دل به امید مقبولیت از جانب تو صاحب دلم ...

اومدم بگم سلام که که نگاهتو جلب بساطم کنم دیدم از بوی بدی که در فضا پیچیده اشک چشمانم خشکید و کلامم در کامم پنهان شد ... تعجب کردم ... حیران شدم و مدام از پی چیزی می گشتم ؛ نمازی ، ذکری ، دعایی یا ... . نع ؛ اصلا همین چند روز روزه و دعاهای سحر ... ؟؟؟ !!! خبری نبود هر چه بود بوی تعفنی بود که دیگر جانم را گرفته بود سرافکنده تر از قبل گشتم ... این بار از شرم تهی دستیم اشک ریختم و سر به زیر انداختم ... صدایم کردی و من هنوز سر به زیر دارم و دست به سوی تو که چه شد ... ؟!

در خود پیچیدم و به تمام تا امروزم نگریستم که چرا این گونه است احوال دل من ...

دروغ ؟ نه ... نداشتم . تهمت ؟ دلم می لرزید که به کسی بهتان بزنم ... . دل شکستن ؟ من که خودم دل شکسته ام ... چگونه دلی را بشکنم ؟! غیبت ؟تو که حاضر بودی از کی می خواستم غیبت کنم ؟!

بو کم شد اما دلم هنوز در تلاطم بود ... صدایت در گوشم پیچید که : همانا انسانها فراموشکارانند ... کلامت تا عمق جانم را سوزاند چشمه اشکم جوشان تر شد ... پرسیدم چرا ؟ چه چیز را فراموش کرده ام که این گونه خطابم میکنی ؟!

کم کم همه بیدار شدند و منو فراخواندند ... تا قبل از این که پیش تو بیام خیلی سرخوش بودم و دل به این روزه هام گرم کرده بودم ... اما یاداوری اون بو نه سری برایم گذاشته بود و نه حال خوشی ... مثل همیشه ظاهرمو حفظ کردم کسی نفهمید که بین ما چی گذشته اما اون بو رو نمی تونسم کاریش کنم . اشتهامو کور کرده بود و بهانه ای شده بود برای حضوری دوباره . تا خود افطار فکرم در بند تو بود و دلم ؛ نمیدونم ... ترسیدم بگم دلم در دست تو بود ؛ یاد حرفت افتادم که اگه کارم درست بود به من نمی گفتی فراموش کار ... و این کلام تا خود غروب تو گوشم تکرار میشد ... نزدیک اذان مغرب بود که گوشیم زنگ خورد . کسی بود که این روزا برای یه لحظه شنیدن صداش دست و پامو گم می کردم ... خودت میدونی که چه عزیزی رو میگم ... اونقدر برات عزیزه که مهرش تو دل دوست و دشمن غوطه وره .

از حالم پرسید ... نگفته فهمید که خرابم ... فهمید که پیاله ام شکسته ... از صدام خوند که سحر رو پشت در مونده بودم ...

گفت:"چه خبر؟"تا اومدم از مسافرم گلایه کنم و یه جورایی برم تو فاز غیبت !!! ، گفت :"دست نگه دار معلومه که این تاخیر در ملاقات کلی رو حافظه ات تاثیر گذاشته ..." انتظار شنیدن این حرفو نداشتم ... بغضم گرفت ... گفتم:"چی شده؟"گفت : " تو بگو چی شده ؟ تو بگو چی شده که سفره انداختنای این روزات بَه بَه و چَه چَهی راه میندازه و بوی غذات تا ده تا خونه اون ور تر میره اما چی شده که دیروز بوی گند گناهتو نفهمیدی چی شده که هرچی بود تو بساطتت دادی به باد و گفتی هرچه بادا باد ... چی شد که خدا رو فراموش کردی ؟

از صبح به فکر تدارک سفره ی افطار و سحرت بودی و هر چی که بود و نبود تو سفره ات چیده بودی و دور هم بگو بخندی راه انداخته بودین و این وسط چقدر فکر دلت بودی ؟ برا خلوتت ،‌برا صاحبت ، برای اونی که مدام ناظر توئه و وسعت سفره و حلاوت نعماتشو بهت داده چی فراهم کردی ؟

چی شد که خواستی فیض ببری و صله رحم به جا بیاری و روزه دارو اطعام کنی و رضایت خدا رو بخری اما غافل شدی و نه فیض اکرام ارحام بردی و نه رضایتی کسب کردی

افطار یا سحر چی خوردی که مشامت ضعیف شد و بوی گند گناهو حس نکردی و تو تنهاییت پیشِ کریم شرمنده شدی ؛ و باز مجبور شدی بگی یا اله العاصین ...

وقتی با غرور یا اله العارفین رفتی تو سجاده از بس که دوسِت داره مشام جانتو تطهیر کرد و یادت انداخت که بگی : یا خیر الغافرین تا بهره ات از روزه ی پنجم رمضان فقط گرسنگی و تشنگی نباشه ...

اون بوی بدو همیشه یادت باشه تا از فیض دیدارش محروم نشی ...

اینو گفت و خداحافظی کرد ".

چهارمین تکبیر بود که منو به خودم آورد . 

قرآن را باز کردم سوره ابراهیم آیه ١٢: چرا بر خدا توکل نکنیم ؟! در صورتیکه او ما را به راه راست هدایت می کند ...

افطاری امشبم تنها این بود ... نه رنگارنگی سفره ام ...

اِله من ؛ بوی بد گناه را به ما بفهمان و به من لذت ترک لذائذ را بچشان .

محبوبا ؛ حلاوت مناجات خالصانه و محبانه ات را به من بچشان .

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

الهی شکرت که توشه ای جز توکل

ندارم !

 امشب فقط همین ... !!!

برای ادامه مطلب ؛؛؛ ارجاعت میدم به پست قبلی ... !!!

تا بعد ...

دعا یادتون نره برای این ستاره !!!

نوشته شده در شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

الهی ، آنکه دنبال درک مقام است ؛

غافل است که درک مقام در ترک

مقام است !!!

همشهری های خوب شهرالله اکبر

یه کم طولانی شد .

باید ببخشید .

دوستای خوب و مهمونای عزیزِ خدا سلام

دیروز که یاد شهید زین الدین و تاثیر عکسش روی اون دخترک

افتادم و نگاه های ناقص این روزهامون به افکار شهدا . و دور از

تخیل پنداشتن مرام آن ها و این که به غلط اونا رو گاه فراتر از

انسان های خاکی می بینیم ... یه گشتی تو دانشم زدم ،

دیدم حق دارم که این طوری فکر کنم و تاثیر یه عکس رو ندید و

یا حتی کم ببینم ... این بود که این مطالبو اول برای تذکر ...

 و

اگه فرصت شد ( !!! ) برای تامل ؛ گذاشتم ...

خوبه که رمضان امسال ، یه کم بیشتر فکر کنیم ،

به همه چیز ...

از حالا تمرین کنیم به فکر کردن . بلکه شب قدر بفهمیم معنی

اون تفکری که ارزشش بیش از هفتاد سال عبادته ،‌چیه .

 * * *

* : توی ظل گرمای تابستان ، بچه های محل سه تا تیم شده

اند . توی کوچه هجده متری . تیم مهدی یک گل عقب است .

عرق از سر و روی بچه ها می ریزد . چیزی نمانده ببازند . اوت

آخر است . مادر می آید روی تراس " مهدی ! آقا مهدی ! برای

نهار نون نداریم ها ، برو از سرکوچه نون بگیر ." توپ زیر پایش

می ایستد . بچه ها منتظرند . توپ را می اندازد طرفشان و

می دود سر کوچه .

تلنگر : پسرک تو اتاقش نشسته و سرگرم بازی ،‌

چنان به این X BOX مشغوله که اگر زلزله هم بیاد ؛

 متوجه نمیشه ...

دیگه مامان بره نون بخره و

 بابا چند بار برا غذا صداش کنه ،یه طرف .

و صدا تو گلو انداختنو ، فریادِ من سیرَمُو ...

شما بخورید بعد میامُو ...

آرزوی جمع شدن همه سر میز غذا به دل مادر ، که از

صبح مشغولِ رُفت و روبِ خونس ... ؛

بگم کدوم طرف که خدارو خوش بیاد ؟

 تو بگو ؟ خوب آره همون طرف !!!

* :ظرف های شام دو تا بشقاب و لیوان بود و یک قابلمه . رفتم

سر ظرفشویی . گفت :" انتخاب کن ، یا تو بشور من آب بکشم

، یا من بشورم تو آب بکش " گفتم :" مگه چه قدر ظرف هست

؟" گفت :" هر چی ، انتخاب کن " !

تلنگر : اینبار میرم سراغ رفقای خودم ...

 دختر خانومای گلمون که افتخارشون اینه که تو خونه

 دست به سیاه و سفید نمیزنن ...

 الهی که مادرای این گل دخترا (همه ی مادرا )

همیشه سلامت باشن ...!

خدا نیاره یه روزی این مادرای عزیز

بخوان برن سَفری یا یکی دو ساعتی بیرون ...

دیگه چقدر ظرف تو ظرفشویی جمع میشه و

چند نفر از گشنگی غش میکنن و

فست فودی سر کوچه چه دوری میگیره بازارش

خودت تصور کن دیگه !!!

*:شاید هیچ چیز به اندازه سیگار کشیدن بچه هاناراحتش

نمی کرد . اگر می دید کسی دارد سیگار میکشد ، حالش

عوض می شد . رگ های گردنش بیرون می زد . جرات می

کردی توی لشکر فکر سیگار کشیدن بکنی ؟

تلنگر : مِهدی جات خالیه جلوی دانشکده ی فنیِ ما ...

چه مهِ غلیظی !

کودِ درختامون توتونه (دست کم توتونه هااااااا ) ...

بیچاره ها اگه روزی شش هفتا دود سیگار نخورن ؛

 مجنون تر از بید ها میشن !!!

دیگه حسابِ گل دونای قهوه خونه ها و درختای فرحزاد و دربند

بمونه با سازمان حمایت از محیط زیست ...

ماشین حساب من بیش از اینارو اِرور میده !

* :تازه زنش را آورده بود اهواز . طبقه ی بالای خانه ما می

نشستند . آفتاب نزده ؛از خانه می رفت بیرون . یک روز صدای

پایین آمدنشو از پله ها که شنیدم . رفتم جلویش را گرفتم ،

گفتم:"مِهدی جان ! تو دیگه عیال واری . یکم بیشتر مواظب

خودت باش" . گفت :"چی کار کنم ؟ مسئولیت بچه های مردم

گردنمه " گفتم :" لااقل تو سنگر فرماندهیت بمون " گفت :

"اگه فرمانده نیم خیز راه بره ؛ نیروها سینه خیز می رن  ؛  اگه

بمونه تو سنگرش  ؛  که بقیه می رن خونه هاشون "

تلنگر : آفتاب نزده ؟! بی خیال مِهدی !

 کی تختِ گرم و بالش نَرمو رها کنه بره

به فکر جونِ بچه های مردم باشه ؟ نَع ...

تازه ماه رمضون که دیگه اصلا نمیشه زبون روزه

تمام وقت سر کار باشی اونم با شرایط سخت !

البته دور کاری میشه هااااااااااااا ... خودش کُلیه !!!

...

* : حوصله ام سر رفته بود . اول به ساعتم نگاه کردم ، بعد به

سرعت ماشین . گفتم :" آقا مِهدی شما که گفتین قم تا خرّم

آباد رو سه ساعته می رین " گفت :" اون مالِ روزه . شب

نباید هفتاد تا بیشتر رفت . قانونه .

اطاعتش ؛ اطاعت ولیِ

فقیهه " .

تلنگر : ولیِ فقیه ؟ کی گفته ؟ هان !

مِهدی دلت خوش بوده هااااااااااااا ... سرعتو عشقه !

 ولیِّ فقیه هم خودش یه روزی جوون بوده هااااااااااا ...

الانشو نبین !!! ( تو که از دلم خبر داری !)

بُرو بچه های خودشو ببین . قانون کیلویی چند ؟!

راستی اگه تو هم ماشین منو داشتی دو ساعته میرفتی .

اونم تو روز . شب که دیگه حال خودشو داره !

* : ندیدم کسی چیزی بپرسد و او بگوید :" بعدا " یا بگوید :" از

معاونم بپرسید " جواب سر بالا تو کارش نبود .

تلنگر : گُل کاشتی مِهدی جون ...

الان این اخلاقِ تو ، شده مِنویِ کارِ اداره جات ما !

 دَمت گرم که چی بمون یاد دادی ...

امکان نداره که کارمون لنگِ امضا بشه .

 همیشه ، هَمّه سرجاشون دارن کارِ خودشونو

درست انجام میدن ،

 هر روز مدیر و معاون و ... همّه و همّه حتی مَشتیِ آبدارخونه

هم ، تو اداره هستن ...

کارت اگه این ورا افتاد یه وقت نگران نشی

که باید یه هفته ازین اتاق به اون اتاق بری هااااااااااااا ؛

یه ساعته ردیفه ...

راستی یه خودکار رَوون تو جیبت داشته باش

یه وقت کاره دیگه ؛

جوهر خودکار آقای رئیس تَه بکشه و

 ما شرمندت بشیمو

مجبور شی یه روز دیگه هم بیای این ورا ... !!!

    * * *

برای اینکه مُدل وصیت هم بیاد دستم ...

 یه سر به وصیت نامه مِهدی زدم ...

عین خودِ من از همّه چیش مطمئن بود ...

اصلا تعجب نکردم !!!

آخه اون هم مثل من آدم بود دیگه .

 البته آدم بود . مثل من نبود !!!

نوشته بودی ؛ نماز قضا : به نظرم نمیاد بدهکار باشم اما ممکنه

صحیح نخوانده باشم ، پس یه سال نماز ضروریست برایم

خوانده شود .

گفته بود ممکنه هاااا . مثل من که چند هفته یه

بار ؛ یه نماز صبح بلند میشم .

باز هم خدارو شکر که منو به مهمونیت راه دادی ... وگرنه ...

نوشته بودی ؛ حق الناس : وای از آتش جهنم و عالم برزخ .

خداوند عالم بصیر است .

اینم که چیزی نبود . مثل خود من .

 نه دلی میشکونم .  نه تهمتی ؛ نه غیبتی ...

خلاصه کارم خیلی درسته ... !!!

و همه جا هم میدونم خدا داره منو میبینه ها

 ولی کارخودمومیکنم .

اینم خودش برمیگرده به کار دُرستیم !!!

نوشته بودی ؛ روزه قضا : تعداد١٩٠روزه قرض دارم و نتوانستم

بگیرم .

گفتم لابد مثل خودم مشکل معده درد پیدا کرده بودی

 که نتونستی بگیری ... یا شاید مثل همین قهرمان تیم ملیّ

مون تمریناتِ سخت و آفتاب داغ جنوب و

تحلیل رفتن آب بدنت نذاشته بود که روزه بگیری .

 اشکالی نداره .

آخه تو هم افتخار ایران بودی و هستی دیگه .

حالا چهار تا روزه نگرفتن می ارزه به مِدال گرفتن !!!

نوشته بودی ؛ خمس : مبلغ سی وپنج هزار ریال به دفتر آیت

الله پسندیده بدهکاری .

مِهدی این روزا دیگه کی خمس میده .

 هزار جور راه هست برای فرار از خمس .

ماشینتو عوض میکردی خب !!!

تو که عاشق خونوادت بودی خب مثل من به زنت هدیه میدادی

که نخوای جیبِ مردم(!؟!) رو پر کنی !!!

 تو که به خدا نزدیکی چرا خمس میدی ؟!؟!!!

    * * *

خب ... همون طور که دیدیم مِهدی آدم خارق العاده ای نبوده

هااااااااااااااااااااااااا !

نتیجه اخلاقی : اینکه میشه مثل مِهدی زندگی کرد و

شد اسطوره و امید وار بود که یه روزی می شیم شهید ... .

این روزا هم که توجه دارین دروازه ی شهادت همچنان باز

است ... !!!

حرف آخر : دعا یادتون نره برای این ستاره .

مواظب خوتون باشین و دراین ایام پر برکت از خدا بخواین که در

اصلاح اعتقاداتمون و شناخت اولیاء خود کمکمون کنه .

 (امشب زودتر گذاشتم چون مهمان داریم . )

* : برگرفته از کتاب زین الدین و سایت 100خاطره از شهدا

نوشته شده در جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

الهی بُتِ سنگین شکستن ؛

نیک آسان است

و بت نفس شکستن سخت دشوار؛

خنک آن که از امت خلیلِ بت شکن

است ،

که هر دو بت را بشکست !

 

سلام مهربونِ بنده پرورم !

دیروز شنیدم ، که یکی می گفت :

 اسلامِ ناب محمدیّت را باید از ایران جستجو کرد !!!

خوب حرفاشو گوش دادم و خواستم پیش داوری نکنم

آخه من چی کارَم که برای حرف دولت مردان ،

 چرتکه بندازم !

اما یادم به بلوار اندرزگو افتاد و ساکنینش

(مسافرینش!!!) 

که هر یک خدایی دارن و من نیز تو را ...

یادم به تابلوی بزرگ یکی از پل های هواییِ

یه خیابون پر تردد افتاد که  نوشته بود:

خواهرم، ای دختر ایران زمین

یک نظر عکس شهیدان را ببین (؟!؟)

مغزم گیج خورد بین همه ی دیده ها و شنیده هام

نفهمیدم منظورش ازین شعر چیه ؛

شعره یا مِعره ؟!

نفهمیدم منظورش ؛ بَرو بچه های ناب خیابون ایران زمینه

،

یا دختر گلای ایران ، که حرفش تو کلِ زمین گل انداخته !

یا اون دخترک خیابونِ ایران زمین (!!!)

که با دیدن عکس شهید زین الدین ؛

در اون زندگی مرفه و پر جلال و جبروت ،

از اون غرور پشت رول ماشینِ آخرین مدلش ،

از اون شور جوانی و شعفِ همراهی دوست پسرش ؛

رسید به دختری که  شد ... ؛

دخترِ ایران ، زمین !

شد آرزو و مرادِ دوست پسرش ،

شد افتخارِ ایرانِ زمین ...

و شد آنچه که تو می خواستی !!!

بازم شکر که حکایت هدایت اون دخترو شنیده بودم ...

اما آخرم نفهمیدم این شعر رو چطوری باید تعبیر کنم ...

یا اینکه اصلا چند نفر میرن سراغ دوتا عکس شهید ؟!

راستی مگه عکس ، خاصیتِ تنبیه و اصلاح داره

که بریم عکس شهید ببینیم ؟!؟!

بریم عکس شهید ببینیم و دقیقا عکسِ اونها عمل کنیم

؟!

راستی چند نفرمون قبول داریم که کارشون درست بوده

؟! 

چند نفرمون قبول داریم اگه اونا نرفته بودن

الان معلوم نبود

 ما و حیثیت مون کجا رفته بودیم 

؟! 

...

عزیزا ؛ رحیما ؛ دلیلا !

تو کمک کن که اعتقاداتمان را اصلاح و محکم نماییم .

تو کمک کن تمام جوانانِ ایران زمین

بشن مبلغ دین محمدِ امینت (صلوات الله علیه )

تو یه کاری کن که اگه اسم ایران اومد

 تمام مصادیق اسلام تو خاطر ها

زنده بشه ؛ نه فقط

اسمِ اسلام !!!

اِله من !

دل همه ی بچه های ایران رو

لایقِ اقامتِ خود بدان .

الهی ، نماینده ات فرمود :

" القلبُ حَرَمُ الله " ؛

حَرَمَت را حفظ فرما !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

الهی* ، همنشین از همنشین رنگ

می گیرد ؛ خوشا آنکه با تو همنشین

است !

دعوتنامه ها به دست همه رسیده است ...

 دل ها همه منتظر و در تپش دیدار روی ماه خدا .

شوری بر پاست ...

سفره را گسترده ای و جان ها را عطشانِ حضور

نموده ای ...

اِله من ! تو خود بهتر از من میدانی

که توبه ام را بارها بشکسته ام

 و این جا چاره ای نیست مرا

پس آبرویم را به دستت داده ام ...

من از تو ؛ تو را خواستارم ...

نه فقط ستّاریت و غفرانِ تو را ...

که الهی* اگر مذنب نباشد غَفّار کیست

و اگر قبیح نباشد سَتّار کیست ؟

یا الهی ؛ چنان خوشحال هستم ؛‌

که گویی تا به امروز بهترینِ بندگانت بوده ام !!!

 و دل به این امیدی که در جانم چکانده ای خوش دارم

و با همه ی رو سیاهی ام ؛

برتو ، بر رویِ ماهِ تو ، سلام میدهم .

 که سلام ؛ نام زیبای توست

و تو خود جوابش را واجب نموده ای !!!

ربِّ من ، خود ؛ جوابِ سلامِ من باش . 

و مرا مومن و محبّ قرار ده ، آنچنان که می پسندی

و آنچنان که بخاطرش از جان خویش بر من دمیدی ... 

الهی *، راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی

   دانه و لانه و بال و پر و  پروازِ دلی .

خدای من ، وقتی تو تمام آرزوی منی ...

 پس مرا چه بیم از شروعی دوباره ...

برای نیل به تمام آرزویم .

* : از کتاب الهی نامه حضرت آیت الله حسن زاده آملی

١-من میگم : برای برکت این مهمانی ؛

برای جلب آبرو و خوش درخشیدن پیشِ چشم صاحب خانه ؛

هر شب قدمی خود را به او نزدیک تر کنیم .

تو میگی چه جوری ؟؟؟

من درس پس میدهم و می گویم

هرشب از برای سلامتی صاحبمان و مولایمان

 صدقه ای کنار بگذاریم .

٢-من میگم : نگاه نکنیم امشب شب اوله مهمانیه ...

به این فکر کنیم که تا چشم باز میکنیم

داریم قنوت نماز عید فطر رو با حسرت می خونیم !!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

الهی ، در راهم و همراهِ درد و آهم ؛

آهم ده و راهم ده !!!

 

 این جا هوا سرد نیست ؛

 اما آنقدر سرمای فراقت در گوشم زوزه می کند

که صدای آشنای تو را نمی یابم .

 گرمی نگاهت راه را روشن می کند

و تهی دستیم پایم را سست .

و سرما همچنان صورتم نوازش می کند !

تنهاییم را خاموش نگاه می دارم ،

که همراهیت مرا به تلاطم اندازد .

صدا کم میشود و انگار که دیگر هیچ نمی شنوم

 جز نم نمِ دلم را .

نور را می بینم و  هنوز راه را می پویم ...

دلم به پای قدم های خسته ام میبارد

و شُکر که این بارش،سستی و رخوت را از من می زُداید.

آسمان سرخ کبود است ...

 گویی هوس عشق بازی دارد ... 

انگار که می داند زمین تشنه ی لطافت اوست .

آسمان هم خشک سالی دلم را چشیده ؛

و هوس دریایی شدنم را نوشیده است ! 

‌خوبست نمی شنوم !!!

آری ... شاید که خوب ، این است !!! 

آخر شنیده ام که گاهی

بزرگترین طوفان هاو لرزش ها برای آمدن سکوت را

پیشکش می کنند

 و چه نیکو لرزیدن ، تپیدن ، جوشیدن ، خروشیدنِ نرم

نرم در سکوتِ محضِ سرمایِ فراق !!!

من سردم هست ...

خسته ام ...

می ترسم ...

 سرد از نبودِ تو

خسته از حرکتِ بی تو

و ترس از زندگیِ بی تو

آتش می طلبم آتشی

به برافروختگیِ آن درخت در دل سیاه شب !

 آتش می جویم ودر پی شعله پراکنیم !

 نمی خواهم خاموش بمانم ؛

 دلم زندگی و حرارت می سُراید

و پی در پی نجوا می کند بنده شدن را ...

 

و می نالد ازین آفتابِ تندِ دشتِ غفلت !

 نباید خاموش شوم ؛ باید شعله ور شوم .

باید شعله عشقت را به دامنم اندازی .

باید بسوزم . 

باید بسوزد ؛ تمام سیاه کاری های عمرم .

باید آن گونه اوج گیرم که ذوب شوم .

نه ... !

 باید آب شوم که آب است سرچشمه ی حیات !!!

گویند ستاره که میسوزد می شود شهاب ؛

اما کسی جز تو ؛ نداند از آب شدنِ این ستاره ؛

 از جاری شدنِ این دل ؛چه چیز حاصل می گردد .

اِله من ! ای منشور ثانیه های عاشقیم !

دریاب بنده ی ضعیف و خسته

و هزار بار مشتاقِ خویش را .

سفره را تو گسترده ای ...

آبرو را تو عنایت کرده ای ...

پس روزی را خود از سرِ کرمت ، بی دریغ مرحمت فرما ...

و قفل بزن دل این مهمانِ سر افکنده را

به قافله ی مخلصین و مقربین مسیر بندگیت ... 

 

سلام به مهمان های خوب خدا

در ماه خوب خدا هر روز به روزم .

وعده من با تو ساعت ١١ هر شب .

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |


Design By : Night Skin