سکوت آسمان

روح را صحبت نا جنس عذابیست الـــــــــــــــــــــــیم ... !!!

الهی ؛ امشب که شب قدر است همه قرآن به سر می

کنند ، این بنده را توفیق ده که قرآن را به دل کند .

الهی اگر من بنده نیستم ، تو که مولای من هستی !!!

 این شب ها

دعا کنید برای تعجیل در فرج حضرت ولی عصر روحی فداه .

و برای این ستاره  

.::.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |

الهی ، تا تو لبیک نگویی ؛ کجا من

الهی گویم .

 

این شبها دست به دامن مجیر میشوم و امان میطلبم از

آتش دوزخ ....

دست به سوی جبار می گشایم و امان می طلبم از

شکستن استخوان هایم زیر بار غفلت و گناه ...

امان می طلبم از گم کردن راه و خاموشی نگاه .

 خدایا اگه میگم" اَجِرنا مِنَ النّار "؛

یا اگه به هزار نام می خوانمت و میگم "خَلِّصنا مِن النّار"

برای این نسیت که از آتش جهنمت گریزانم ...

 و این به این معنی نیست که از جهنمت نمی ترسم ...

برای اینه که فکر میکنم آتشی که امروز گرفتارش هستم

سوزان تر است از آتش جهنمت.

 می ترسم از روزی که در آتش غفلت و بی خبری

بسوزم و حق را بسوزانم و

 ساز بی دینیم بیش از خوارج گوش و چشمم را پر کند ؛

آن چنان که فقط خود را ببینم و دین تو را وسیله ی اثبات

خویش و قدرت طلبی خود بگردانم و بسوزم در آتش بی

خبری و بی خبر ازین این سوختن بمیرم .

هروقت کلمه ی امان به گوشم میخوره

یادم می افته به شب عاشورا

به امان نامه ای که دشمن به عباس ابن علی و علی

ابن حسین پیشنهاد کرد ...

دلم میگیره برای عباس (علیه السلام )

یادم می افته به حرف پیامبر (صلوات الله علیهم )که فرمود :

"مسلمان کسی است که مردم از دست و زبان او در

امان باشند ... ."

از دست و زبان او در امان باشند !!!

شاید هم سپاه ابن زیاد یاد این سخن افتاد که برای

عباس امان نامه فرستاد ...

و شاید هم می خواست رسم مسلمانی اش را کامل

کند ...

خنده ام میگیره از خیال خام و جهالت دشمن که با این

کار بیش تر از پیش به خواری خود دامن زد ...

دلم آشوب میشه وقتی کلام مولایم حسین(علیه اسلام )

رودر ذهن مرور می کنم که فرمود :

 " اینها طالب من اند . شما جانتان را بردارید و در

سیاهی شب بگریزید ... . "

شرمگین میشم وقتی یادکلام قاسم بن الحسن (علیه

السلام) می افتم که فرمود :

" مرگ نزد من شیرین تر از عسل است "

 وقتی یاد کلام عباس که جانم به فدایش و علی اکبر

(علیه اسلام) می افتم که فرمودند :

 " دنیا پس از تو نباشد .زندگی بی تو بی معناست ... ."

حسین که شب عاشورا بیعتش را از دوش یارانش

برداشت ؛ فرزند خلف امیر مومنان بود .

آن دم که در تنهایی پیامبر صلوات الله علیه در دوران مه آلود

جهل اعراب بار سنگین برادری رسول خویش را به دوش

کشید و تا پای جانش دمی او را تنها نگذارد .

عباس تربیت یافته ی مکتب علی بود ؛ 

که برادری را در حق مولای خویش در حد والا و

 در کمال ادب معنا کرد .

علی اکبر فرزند حسین بود و

 کمتر از آن انتظار نمی رفت و قاسم ...

قاسم که غربت و تنهایی پدر را با عمق جان درک کرده

بود .

آنگاه که یاران علی الظاهر وفادار پدر را دید که امام را به

جنگ فرا می خواندند و ادعا همراهی و وفاداری

می نمودند ؛ در حالیکه عِلم امام خویش را از ضمایر

سست و ترسوی خود نادیده گرفته بودند .

آنگاه که سنگ باران کردن جسم بی جان پدر را دید و

خاطره دندان سنگخورده ی جدش رسول الله را تصویر

کرد و نتوانست بیش از حجم جسم کودکش مانع

برخورد آن قلوه سنگ های جهالت و کینه توز به بدن

مطهر و سراسر نور امام و پدر خویش گردد .

قاسم غربت پدر را درک کرد و حسن غربت علی را .

غربت و غریبی علی را جهالت و بینش ضعیف مردم به

بار آورد .

 آن روز که در صفین علی را کافر خواندند که به آن ها

فرمان جنگ با قران ؛ نه قران ؛ که جلد و پوست آن را

داده است .

قرآن را نشناخته و قرآنِ ناطق را کافر خواندن ؟!؟!

همان ها علی را غریب ساختند که

دغل و حیله را نشناختند و

معاویه را از علی سیّاس تر دانستند .

از پرچم امانی که علی بر افراشت و

 به خوارج اجازه دخول مجدد به حرم امن ولایت را داد

تا امانی که به عباس و علی اکبر دادند

زمان زیادی نگذشته بود ...

زیاد نگذشته بود که هنوز چهره پیامبر در اذهان بنی امیه

و دشمن با دیدن علی اکبر زنده شد ...

زیاد نگذشته بود که همه فراموش کردند

نان شب و هیزم تنورشان از دوش علی

به خاک سرد خانه هایشان نزول می کرد ...

زیاد نگذشته بود که خوارج نهروان را با اولاد علی

همسان کرده و فرزندان علی را خارجی خواندند .

زیاد نگذشته بود که فراموش کردند پیامبر فرمود : 

 "مسلمان کسی است که مردم از دست و زبان او در

امان باشند ... !!! "

...

چه بسیار از رمضان هایت گذشتم و هنوز از خود ... !!!

خدایا ! خودت خوب می دانی که بسار ضعیفم ،

در مقابل هوی نفس

و چه بسیار فراموش کارم

که هر روز با توبه ای تازه به سویت آمده ام ...

خدایا ! من نه معصومم ، نه فرزند معصوم

و هر دم  مخاطب امان نامه های شیطانی دورانم ...

امان هایی که هر روز مرا مشغولِ ساختنِ کلاهی تازه

برای دینت میکند

که مباد این میان سر شیطانِ نفسم

بی کلاه بماند .

عزیزا ! خوب میدانی که در این زمانه ی غربت و

در این روزگار که حق و باطل

همسایه ی دیوار به دیوار

هم اند و

حق پذیری ایمانی محکم و دلی مطمئن می طلبد ؛

ترس دارم که درسیاهی شب غیبت ،تو را فراموش

کنم ... !

و در بیابان بی ولیّ زخم خورده ی خار مغیلان گردم .

و فراموش کنم که تمام زخم های وارد بر پیکر اسلام

از جهل و نادانی به ظاهر مسلمانانی است که

طریقت گم کرده و راه هوس می پویند ...

خدایا ! در این زمانه که با عدم تحقیق و تفکر 

پرستش تو رامحال انگاشتیم و

به شیطان مجال مکتب چِرانی دادیم ...

و این روز ها که میزان سنجش صداقت ما در ایمان را

 با آزمایش های متعدد بالا برده ای ...

می ترسم که به دلیل توشه ی قلیلِ ادراک ،

قالب تهی کنم و به کذاب بودن بسوزانیم ...

الهی ! من از آتش جهل که دل علی را سوزاند

به تو پناه می برم ...

الهی ! از جهل گریزانم فرما و

 در سرای معرفت خود پرورشم ده ...

 

 * احیا و شب زنده داری هامونو با شناخت امیرالمومنان و مطالعه ی سیره ی زندگی او نورانی و موثر تر بگردانیم ...

 * این شب ها وقتی که چشمه اشکتون جاری شدو تو بازار بندگی خدا خریدارتون شد ... این ستاره رو بسیار دعا کنید .

نوشته شده در پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |


Design By : Night Skin