سکوت آسمان

روح را صحبت نا جنس عذابیست الـــــــــــــــــــــــیم ... !!!

دلش هوای سکونی عجیب داشت !

هرچند یک پرنده ی بی بال و پر نبود .

اما نشسته بود ... به فکر سفر نبود .

دختر دلش هوای سکونی عجیب داشت

یعنی که خسته بود و اهل خطر نبود .

دختر در این سکوت مدام که ذوب شد

بر عکس کودکیش پر از شور و شر نبود .

مانند یک مجسمه بی روح و بی صدا

خاموش بود ... پی درد سر نبود .

دختر ، همان پری ... که دلش رنگ آب بود .

حالا به  فکر موی سفید پدر نبود .

انگار سنگ تیره شد ، انگار مرده بود .

کز کرده بود . توی خودش نه ! دگر نبود .

اصلا نبود دخترک اما وجود داشت

نه شعر ، نه ترانه ، در او کارگر نبود ...

این اولین سکانس به پایان رسید و بعد

این قهرمان که دخترکی بیشتر نبود ،

بیدار شد ، ... و تا به خود آمد سکانس بعد

می خواست باز پر بزند ... بال و پر نبود ... !

 

(کاش میدونستم شاعرش کیه ؟!!!) 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |


Design By : Night Skin