سکوت آسمان

روح را صحبت نا جنس عذابیست الـــــــــــــــــــــــیم ... !!!

 در این همه هیاهو چه میگذرد ؟؟!

 

امروز وقتی مسیر همیشگی را برای رفتن به

دانشگاه طی میکردم ، جمله ای توجهم را به خود

جلب کرد . با خطی درشت و زیبا روی دیواری بزرگ

نوشته شده بود :

محبت نیمی از خرد است!

فکرم مشغول این جمله ونگاهم منتظر چراغ سبز بود

که قبل از سبزی چراغ ، راننده ی تاکسی با پرتاب

جملاتی بس سبک و بی ادبانه در فضا ، خطاب به راننده

ای دیگرمرا به خود آورد .

بهار بود و اول صبح ، هوا آفتابی و لطیف . و باد ملایمی

هم می وزید ...

نگاهی به اطراف انداختم ، روز زیبائی بود و کار خدا مثل

همیشه حرف نداشت !

صدای خشن راننده هنوز در گوشم بود که نگاهم را

گردانم ،یک سو دخترکی که طبق قرارداد هر صبح دور

سر چهار راه اسفند می گرداند ، (چرایش را من هم

نمی دانم ، شاید از ترس اینکه ترافیک سنگین چهار راه

چشم بخورد  و آب رود ! یا شاید به شکرانه ی دیدن

دوباره ی روی ماه خورشید سوزان زندگی دردمندش .

یا ... )

یک سو مردی فرتوت و عصا به دست ، سمتی دیگر

مادری که فرزندش را با ضربات دست تربیت میکرد و

سمتی دیگر ... منصرف شدم از سمت چهارم !

خشکی این صحنه ها برای شکستن دلم و زخمی کردن

صورت امروزم بس بود .

باد دیگر ملایم نمی وزید و ناز نداشت اما خدا همچنان

کارش درست بود ...

در حالیکه مغزم آماس کرده بود با خود گفتم ، کاش روی

این دیوار با خطی میخی می نوشتند :

 تردد مدعیان خرد ، اکیدا ممنوع.

با این جمله شاید من هم مجبور به تغییر مسیر می

شدم . وقتی هر روز صبح با لبخندی تلخ از کنار دخترک

میگذرم . شاید نه ، که باید تغییر مسیر دهم تا دست کم

من ، با همه ی ادعایم از تکرار روزمره گی دخترک بکاهم .

تو چگونه ای ؟ آیا می توانی فردا با خیالی آسوده از مسیر

دیروزت بگذری ؟!

فردا باید زود تر حرکت کنم تا به مسیر جدیدم مسلط

شوم ... فقط امیدوارم که آنجا دیگرترافیک نباشد !!! 

***راستی نظرت در مورد این پست برام خیلی مهمه ... *** 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |


Design By : Night Skin