سکوت آسمان

روح را صحبت نا جنس عذابیست الـــــــــــــــــــــــیم ... !!!

سیلی کبود 

با دمی از عمق جان

یاس را نوشید ؛

و پنجره را رو به آفتاب ، بست .

باز دمی بعد ...

در حال ؛

دخترکی گریان

که عجیب بهانه جوی مادر بود ،

با سیلی کبودی ...

آرام گرفت ..!

عطر یاس بیش از ریه های عادت مرد ؛

در جان دخترک به پرواز در آمد .

...

برای دلم : خواستم از مادر بنویسم و برای او گل واژه هایم 

را پرپرکنم که دلم آهسته خندید؛ با خود گفتم : آخر چه سود ؟!

از روز مادر گفتن چه سود دارد برای من ، وقتی کمتر از هفت

روز دیگر باید سالروز رفتنش را با خون دلم قاب بگیرم و در این

سالهای نوری به نقض نظریه ی انیشتن فکر کنم !

روز مادر ؛ همیشه هست و حیف تو راحت ازین روز گذشتی ...

و بر من و آرزوهایم آسان چشم بستی ...رفتی که برایم مانا

شوی . رسیدن آیین تو بود که هر صبح صورتت را خورشید

بوسه باران میکردتادر عطش شب بر صورت تشنگان بباری .

ناز آفرینم ؛ رفتی ...؟! و ازترنم گام های استوارت بی شک 

رسیده ای ... ؟! 

عطشم مرا به سویت میکشاند و چون ساره از هر بندی

میگذرم تا در آغوشت دوباره ساری شوم .

سینه گشاده کن که دلم بس تنگ است ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |


Design By : Night Skin