سکوت آسمان

روح را صحبت نا جنس عذابیست الـــــــــــــــــــــــیم ... !!!

الهی ، آنکه دنبال درک مقام است ؛

غافل است که درک مقام در ترک

مقام است !!!

همشهری های خوب شهرالله اکبر

یه کم طولانی شد .

باید ببخشید .

دوستای خوب و مهمونای عزیزِ خدا سلام

دیروز که یاد شهید زین الدین و تاثیر عکسش روی اون دخترک

افتادم و نگاه های ناقص این روزهامون به افکار شهدا . و دور از

تخیل پنداشتن مرام آن ها و این که به غلط اونا رو گاه فراتر از

انسان های خاکی می بینیم ... یه گشتی تو دانشم زدم ،

دیدم حق دارم که این طوری فکر کنم و تاثیر یه عکس رو ندید و

یا حتی کم ببینم ... این بود که این مطالبو اول برای تذکر ...

 و

اگه فرصت شد ( !!! ) برای تامل ؛ گذاشتم ...

خوبه که رمضان امسال ، یه کم بیشتر فکر کنیم ،

به همه چیز ...

از حالا تمرین کنیم به فکر کردن . بلکه شب قدر بفهمیم معنی

اون تفکری که ارزشش بیش از هفتاد سال عبادته ،‌چیه .

 * * *

* : توی ظل گرمای تابستان ، بچه های محل سه تا تیم شده

اند . توی کوچه هجده متری . تیم مهدی یک گل عقب است .

عرق از سر و روی بچه ها می ریزد . چیزی نمانده ببازند . اوت

آخر است . مادر می آید روی تراس " مهدی ! آقا مهدی ! برای

نهار نون نداریم ها ، برو از سرکوچه نون بگیر ." توپ زیر پایش

می ایستد . بچه ها منتظرند . توپ را می اندازد طرفشان و

می دود سر کوچه .

تلنگر : پسرک تو اتاقش نشسته و سرگرم بازی ،‌

چنان به این X BOX مشغوله که اگر زلزله هم بیاد ؛

 متوجه نمیشه ...

دیگه مامان بره نون بخره و

 بابا چند بار برا غذا صداش کنه ،یه طرف .

و صدا تو گلو انداختنو ، فریادِ من سیرَمُو ...

شما بخورید بعد میامُو ...

آرزوی جمع شدن همه سر میز غذا به دل مادر ، که از

صبح مشغولِ رُفت و روبِ خونس ... ؛

بگم کدوم طرف که خدارو خوش بیاد ؟

 تو بگو ؟ خوب آره همون طرف !!!

* :ظرف های شام دو تا بشقاب و لیوان بود و یک قابلمه . رفتم

سر ظرفشویی . گفت :" انتخاب کن ، یا تو بشور من آب بکشم

، یا من بشورم تو آب بکش " گفتم :" مگه چه قدر ظرف هست

؟" گفت :" هر چی ، انتخاب کن " !

تلنگر : اینبار میرم سراغ رفقای خودم ...

 دختر خانومای گلمون که افتخارشون اینه که تو خونه

 دست به سیاه و سفید نمیزنن ...

 الهی که مادرای این گل دخترا (همه ی مادرا )

همیشه سلامت باشن ...!

خدا نیاره یه روزی این مادرای عزیز

بخوان برن سَفری یا یکی دو ساعتی بیرون ...

دیگه چقدر ظرف تو ظرفشویی جمع میشه و

چند نفر از گشنگی غش میکنن و

فست فودی سر کوچه چه دوری میگیره بازارش

خودت تصور کن دیگه !!!

*:شاید هیچ چیز به اندازه سیگار کشیدن بچه هاناراحتش

نمی کرد . اگر می دید کسی دارد سیگار میکشد ، حالش

عوض می شد . رگ های گردنش بیرون می زد . جرات می

کردی توی لشکر فکر سیگار کشیدن بکنی ؟

تلنگر : مِهدی جات خالیه جلوی دانشکده ی فنیِ ما ...

چه مهِ غلیظی !

کودِ درختامون توتونه (دست کم توتونه هااااااا ) ...

بیچاره ها اگه روزی شش هفتا دود سیگار نخورن ؛

 مجنون تر از بید ها میشن !!!

دیگه حسابِ گل دونای قهوه خونه ها و درختای فرحزاد و دربند

بمونه با سازمان حمایت از محیط زیست ...

ماشین حساب من بیش از اینارو اِرور میده !

* :تازه زنش را آورده بود اهواز . طبقه ی بالای خانه ما می

نشستند . آفتاب نزده ؛از خانه می رفت بیرون . یک روز صدای

پایین آمدنشو از پله ها که شنیدم . رفتم جلویش را گرفتم ،

گفتم:"مِهدی جان ! تو دیگه عیال واری . یکم بیشتر مواظب

خودت باش" . گفت :"چی کار کنم ؟ مسئولیت بچه های مردم

گردنمه " گفتم :" لااقل تو سنگر فرماندهیت بمون " گفت :

"اگه فرمانده نیم خیز راه بره ؛ نیروها سینه خیز می رن  ؛  اگه

بمونه تو سنگرش  ؛  که بقیه می رن خونه هاشون "

تلنگر : آفتاب نزده ؟! بی خیال مِهدی !

 کی تختِ گرم و بالش نَرمو رها کنه بره

به فکر جونِ بچه های مردم باشه ؟ نَع ...

تازه ماه رمضون که دیگه اصلا نمیشه زبون روزه

تمام وقت سر کار باشی اونم با شرایط سخت !

البته دور کاری میشه هااااااااااااا ... خودش کُلیه !!!

...

* : حوصله ام سر رفته بود . اول به ساعتم نگاه کردم ، بعد به

سرعت ماشین . گفتم :" آقا مِهدی شما که گفتین قم تا خرّم

آباد رو سه ساعته می رین " گفت :" اون مالِ روزه . شب

نباید هفتاد تا بیشتر رفت . قانونه .

اطاعتش ؛ اطاعت ولیِ

فقیهه " .

تلنگر : ولیِ فقیه ؟ کی گفته ؟ هان !

مِهدی دلت خوش بوده هااااااااااااا ... سرعتو عشقه !

 ولیِّ فقیه هم خودش یه روزی جوون بوده هااااااااااا ...

الانشو نبین !!! ( تو که از دلم خبر داری !)

بُرو بچه های خودشو ببین . قانون کیلویی چند ؟!

راستی اگه تو هم ماشین منو داشتی دو ساعته میرفتی .

اونم تو روز . شب که دیگه حال خودشو داره !

* : ندیدم کسی چیزی بپرسد و او بگوید :" بعدا " یا بگوید :" از

معاونم بپرسید " جواب سر بالا تو کارش نبود .

تلنگر : گُل کاشتی مِهدی جون ...

الان این اخلاقِ تو ، شده مِنویِ کارِ اداره جات ما !

 دَمت گرم که چی بمون یاد دادی ...

امکان نداره که کارمون لنگِ امضا بشه .

 همیشه ، هَمّه سرجاشون دارن کارِ خودشونو

درست انجام میدن ،

 هر روز مدیر و معاون و ... همّه و همّه حتی مَشتیِ آبدارخونه

هم ، تو اداره هستن ...

کارت اگه این ورا افتاد یه وقت نگران نشی

که باید یه هفته ازین اتاق به اون اتاق بری هااااااااااااا ؛

یه ساعته ردیفه ...

راستی یه خودکار رَوون تو جیبت داشته باش

یه وقت کاره دیگه ؛

جوهر خودکار آقای رئیس تَه بکشه و

 ما شرمندت بشیمو

مجبور شی یه روز دیگه هم بیای این ورا ... !!!

    * * *

برای اینکه مُدل وصیت هم بیاد دستم ...

 یه سر به وصیت نامه مِهدی زدم ...

عین خودِ من از همّه چیش مطمئن بود ...

اصلا تعجب نکردم !!!

آخه اون هم مثل من آدم بود دیگه .

 البته آدم بود . مثل من نبود !!!

نوشته بودی ؛ نماز قضا : به نظرم نمیاد بدهکار باشم اما ممکنه

صحیح نخوانده باشم ، پس یه سال نماز ضروریست برایم

خوانده شود .

گفته بود ممکنه هاااا . مثل من که چند هفته یه

بار ؛ یه نماز صبح بلند میشم .

باز هم خدارو شکر که منو به مهمونیت راه دادی ... وگرنه ...

نوشته بودی ؛ حق الناس : وای از آتش جهنم و عالم برزخ .

خداوند عالم بصیر است .

اینم که چیزی نبود . مثل خود من .

 نه دلی میشکونم .  نه تهمتی ؛ نه غیبتی ...

خلاصه کارم خیلی درسته ... !!!

و همه جا هم میدونم خدا داره منو میبینه ها

 ولی کارخودمومیکنم .

اینم خودش برمیگرده به کار دُرستیم !!!

نوشته بودی ؛ روزه قضا : تعداد١٩٠روزه قرض دارم و نتوانستم

بگیرم .

گفتم لابد مثل خودم مشکل معده درد پیدا کرده بودی

 که نتونستی بگیری ... یا شاید مثل همین قهرمان تیم ملیّ

مون تمریناتِ سخت و آفتاب داغ جنوب و

تحلیل رفتن آب بدنت نذاشته بود که روزه بگیری .

 اشکالی نداره .

آخه تو هم افتخار ایران بودی و هستی دیگه .

حالا چهار تا روزه نگرفتن می ارزه به مِدال گرفتن !!!

نوشته بودی ؛ خمس : مبلغ سی وپنج هزار ریال به دفتر آیت

الله پسندیده بدهکاری .

مِهدی این روزا دیگه کی خمس میده .

 هزار جور راه هست برای فرار از خمس .

ماشینتو عوض میکردی خب !!!

تو که عاشق خونوادت بودی خب مثل من به زنت هدیه میدادی

که نخوای جیبِ مردم(!؟!) رو پر کنی !!!

 تو که به خدا نزدیکی چرا خمس میدی ؟!؟!!!

    * * *

خب ... همون طور که دیدیم مِهدی آدم خارق العاده ای نبوده

هااااااااااااااااااااااااا !

نتیجه اخلاقی : اینکه میشه مثل مِهدی زندگی کرد و

شد اسطوره و امید وار بود که یه روزی می شیم شهید ... .

این روزا هم که توجه دارین دروازه ی شهادت همچنان باز

است ... !!!

حرف آخر : دعا یادتون نره برای این ستاره .

مواظب خوتون باشین و دراین ایام پر برکت از خدا بخواین که در

اصلاح اعتقاداتمون و شناخت اولیاء خود کمکمون کنه .

 (امشب زودتر گذاشتم چون مهمان داریم . )

* : برگرفته از کتاب زین الدین و سایت 100خاطره از شهدا

نوشته شده در جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |


Design By : Night Skin