سکوت آسمان

روح را صحبت نا جنس عذابیست الـــــــــــــــــــــــیم ... !!!

الهی ؛ تا شکم دایر است ، دل بایر

است !

سفره ی سحری رو با سلیقه ی تمام چیدم ، دو جور غذا درست کرده بودم ... هندوانه هم قاچ کرده در ظرف گذاشته بودم وسط سفره .خرما و شیر و مربا و چای هم بود .

 

یه نگاهی به ساعت انداختم دیدم یه ساعت تا اذان صبح وقت دارم و تا زمان بیداری خانواده یه ربع بیکارم نگاهم به سجاده ی سبزم افتاد که اغلب رو به تو گسترده است وضو داشتم اما نور ؟! نمیدانم باید باز هم طلب می کردم ، دلم آماده نبود انگار ... انگار لباسم ؛ انگار نگاهم ؛ انگار زبونم برای حضور شرمِ خاصی رو پیشکش می کردن . دل را سپردم دست تو و بسم الله گفتم و قدم پیش گذاشتم . دو رکعت نماز لازم بود تا این حس سنگین را کمی سبک تر کنم . سکوت بود ، تو بودی ، اما من ؟ سبحان اللهی و معاذ اللهی و گشودن سفره ی دل به امید مقبولیت از جانب تو صاحب دلم ...

اومدم بگم سلام که که نگاهتو جلب بساطم کنم دیدم از بوی بدی که در فضا پیچیده اشک چشمانم خشکید و کلامم در کامم پنهان شد ... تعجب کردم ... حیران شدم و مدام از پی چیزی می گشتم ؛ نمازی ، ذکری ، دعایی یا ... . نع ؛ اصلا همین چند روز روزه و دعاهای سحر ... ؟؟؟ !!! خبری نبود هر چه بود بوی تعفنی بود که دیگر جانم را گرفته بود سرافکنده تر از قبل گشتم ... این بار از شرم تهی دستیم اشک ریختم و سر به زیر انداختم ... صدایم کردی و من هنوز سر به زیر دارم و دست به سوی تو که چه شد ... ؟!

در خود پیچیدم و به تمام تا امروزم نگریستم که چرا این گونه است احوال دل من ...

دروغ ؟ نه ... نداشتم . تهمت ؟ دلم می لرزید که به کسی بهتان بزنم ... . دل شکستن ؟ من که خودم دل شکسته ام ... چگونه دلی را بشکنم ؟! غیبت ؟تو که حاضر بودی از کی می خواستم غیبت کنم ؟!

بو کم شد اما دلم هنوز در تلاطم بود ... صدایت در گوشم پیچید که : همانا انسانها فراموشکارانند ... کلامت تا عمق جانم را سوزاند چشمه اشکم جوشان تر شد ... پرسیدم چرا ؟ چه چیز را فراموش کرده ام که این گونه خطابم میکنی ؟!

کم کم همه بیدار شدند و منو فراخواندند ... تا قبل از این که پیش تو بیام خیلی سرخوش بودم و دل به این روزه هام گرم کرده بودم ... اما یاداوری اون بو نه سری برایم گذاشته بود و نه حال خوشی ... مثل همیشه ظاهرمو حفظ کردم کسی نفهمید که بین ما چی گذشته اما اون بو رو نمی تونسم کاریش کنم . اشتهامو کور کرده بود و بهانه ای شده بود برای حضوری دوباره . تا خود افطار فکرم در بند تو بود و دلم ؛ نمیدونم ... ترسیدم بگم دلم در دست تو بود ؛ یاد حرفت افتادم که اگه کارم درست بود به من نمی گفتی فراموش کار ... و این کلام تا خود غروب تو گوشم تکرار میشد ... نزدیک اذان مغرب بود که گوشیم زنگ خورد . کسی بود که این روزا برای یه لحظه شنیدن صداش دست و پامو گم می کردم ... خودت میدونی که چه عزیزی رو میگم ... اونقدر برات عزیزه که مهرش تو دل دوست و دشمن غوطه وره .

از حالم پرسید ... نگفته فهمید که خرابم ... فهمید که پیاله ام شکسته ... از صدام خوند که سحر رو پشت در مونده بودم ...

گفت:"چه خبر؟"تا اومدم از مسافرم گلایه کنم و یه جورایی برم تو فاز غیبت !!! ، گفت :"دست نگه دار معلومه که این تاخیر در ملاقات کلی رو حافظه ات تاثیر گذاشته ..." انتظار شنیدن این حرفو نداشتم ... بغضم گرفت ... گفتم:"چی شده؟"گفت : " تو بگو چی شده ؟ تو بگو چی شده که سفره انداختنای این روزات بَه بَه و چَه چَهی راه میندازه و بوی غذات تا ده تا خونه اون ور تر میره اما چی شده که دیروز بوی گند گناهتو نفهمیدی چی شده که هرچی بود تو بساطتت دادی به باد و گفتی هرچه بادا باد ... چی شد که خدا رو فراموش کردی ؟

از صبح به فکر تدارک سفره ی افطار و سحرت بودی و هر چی که بود و نبود تو سفره ات چیده بودی و دور هم بگو بخندی راه انداخته بودین و این وسط چقدر فکر دلت بودی ؟ برا خلوتت ،‌برا صاحبت ، برای اونی که مدام ناظر توئه و وسعت سفره و حلاوت نعماتشو بهت داده چی فراهم کردی ؟

چی شد که خواستی فیض ببری و صله رحم به جا بیاری و روزه دارو اطعام کنی و رضایت خدا رو بخری اما غافل شدی و نه فیض اکرام ارحام بردی و نه رضایتی کسب کردی

افطار یا سحر چی خوردی که مشامت ضعیف شد و بوی گند گناهو حس نکردی و تو تنهاییت پیشِ کریم شرمنده شدی ؛ و باز مجبور شدی بگی یا اله العاصین ...

وقتی با غرور یا اله العارفین رفتی تو سجاده از بس که دوسِت داره مشام جانتو تطهیر کرد و یادت انداخت که بگی : یا خیر الغافرین تا بهره ات از روزه ی پنجم رمضان فقط گرسنگی و تشنگی نباشه ...

اون بوی بدو همیشه یادت باشه تا از فیض دیدارش محروم نشی ...

اینو گفت و خداحافظی کرد ".

چهارمین تکبیر بود که منو به خودم آورد . 

قرآن را باز کردم سوره ابراهیم آیه ١٢: چرا بر خدا توکل نکنیم ؟! در صورتیکه او ما را به راه راست هدایت می کند ...

افطاری امشبم تنها این بود ... نه رنگارنگی سفره ام ...

اِله من ؛ بوی بد گناه را به ما بفهمان و به من لذت ترک لذائذ را بچشان .

محبوبا ؛ حلاوت مناجات خالصانه و محبانه ات را به من بچشان .

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |


Design By : Night Skin