سکوت آسمان

روح را صحبت نا جنس عذابیست الـــــــــــــــــــــــیم ... !!!

الهی ، ما را یارایِ دیدن خورشید

نیست ، دم از دیدار خورشید آفرین

چون زنیم ؟!

 

ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام

در میهمانیِ خدا من میزِبان گم کرده ام

ای وای از این غوغای دل ؛ از دلبرم هستم خجل

وقت سفر ماندم به گل ؛ من کاروان گم کرده ام

گر دلبرم آید ز راه پایان رسد شام سیاه

دنبال یک نیم نگاه ، روح و روان گم کرده ام

در میکده بودم ولی  بیرون شدم از غافلی

ای وای از این بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام

تو آگهی از من شها ؛ کردم وفایت را جفا

در دشت سوزانِ بلا ، من سایبان گم کرده ام

نعمت فراوان دادی ام ، منت به سر بنهادی ام

اما از این آزادی ام ، صاحب زمان گم کرده ام

بنوشتم این نامه چنین ، سویت فرستم مَه جبین

اما بیا بختم ببین ؛ نامه رسان گم کرده ام

 دل نوشت : شاید صبح لبخند دوباره ی انتظار است !!!

و انتظار همان راه نرفته ی انسان ...

بی راه نگفت سهراب که :

آدمیزاد طومار بلند انتظار است ... !

...

امشب نمی خواستم این شعر رو بنویسم ...

کلی مطلب و حرف آماده کرده بودم برای گفتن ... برای شنیدن

تا رسیدن و شدن .

اما نمیدونم چی شد که وقتی این شعر رسید به دستم ...

دیدم می ارزه به همه ی گفتنی ها و شنیدنی های من ...

 خدایا نذار هیچ وقت یادم بره که گفتی :

هر آنچه طبق میلمان باشد ، خیر نیست .

پس با شتاب به سوی آن نرویم ( سوره اسرا )

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |


Design By : Night Skin