سکوت آسمان

روح را صحبت نا جنس عذابیست الـــــــــــــــــــــــیم ... !!!

باران می آید ...

هوای شهر سراسر دود است و غبار

لیک هوای دلم بس نرم است و زلال !

لبم خشک و بی نوا گشته

و انگشت ؛ نی لبکِ نی نوا را می نوازد

جانم جدا مانده از روزگار وصل

و یادم زنده به خاطرات با تو بودن است .

گوشم به صدای حسین نواخته

و شهرم غرق در عزای او زنده می گردد .

گرچه این روزها

حجاب؛ خوب ؛ مفهوم خود را

 به عشوه بازی دختران دیار من فروخته است ،

اما ...

شکسته و کوتاه ترین دیوار شهرم نیز

چادر عزا به سر کرده

و محجوب از این درد به سوگواری نشسته ...

سکوتِ ابرها و سکونِ بارها

از هیاهوی شهری که در خواب مانده خبر میدهد

و دوباره عروج سرها به نیزه

و ریختن خون ها به پای عشق ،

برای بیداری عهدی کهن

و احیای واژه ای الهی پا به میدان می گذارد ...

هوای شهر سراسر دود است و غبار !

کاروانی در راه است ... از جنس نور و باران .

کاروانی از جنس عشق ...

 محجوب از حیای یار ؛

و محجور از بی وفایی اغیار .

کاروان می آید ...

باران می آید ...

باران با کاروان می آید ... !!!

دل ها با امیر کاروان زنده می گردد ؛

سرها به حرمت حضورش به زیر می افتد ؛

مردها از غیرت کلامش به خود می لرزند ؛

و دخترانِ بازار عفت ،

از جسارت و نفوذ نگاهش به خود می پیچند ؛

قلب ها به تپش می افتد ؛

و جان ها بار دیگر جاری می گردد .

کاروان که می آید باران هم می آید ...

 آسمان می بارد که تشنگی را بشوید

ازصورت کاروانیانی که تشنه ی دلی بیدار

و نگاهی هوشیارند ..

آسمان می بارد به مبارکی قدوم مسافران ،

و از تاثیر تجلی نورشان به دل شهر غبار گرفته ی

من ...

و نگاهشان به ضمیر در خواب رفته ی من !

...

این همه بی قراری از پی چیست ؟!

از خاموشی ابرهای سیاه ؛

یا از خفتن دل ها بر بالین بی خبری و گناه ؟!

این همه قاصد از پی کدامین خبر روانه گشته اند

و چه چیز را می جویند ؟!

ابر که هجرت نمی کند ...

تولد ابر از تحول آب حاصل می شود

و باران از تداخل و تراکم و استمرار این تحول

می جوشد ...

 ذات باران آب است و پاک .

و ذات حسین عشق است و پاکی ...

اگر امیدم با آمدن کاروان حسین به بارش است ،

نه از آن جهت که آسمان خشکیده  ،

 از آن جهت که دلم خشکیده !

حضور حسین دلم را به بیداری میکشد ؛

 به زندگی فرا می خواند

و در پیشگاه اهل آسمان به سجده وا می دارد؛

دلم را می جوشاند و و جودم را جاری می سازد

 و دست نفس و شهوتم را از پشت می بندد ...

از این همه است

که نگاهم باز به آسمان معطوف می شود

و ریه هایم از بوی حق نفسی تازه می کند

و تپش های قلبم خدا خدا می شود

و سکوتم می شکند ...

از این بیداری و از این خروش است که آسمان می بارد

که آسمان ، سکوت را تاب ندارد ... !!!

برای تو :

چه آهسته آب میشوم

از ضربات تند نگاهت !

عزیزم قدری آرام تر ،

این تن طاقت تازیانه ندارد ... !!!

نوشته شده در شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط ستاره مسرور نظرات () |


Design By : Night Skin